شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

میشل سی اوستازسکی : روز قضاوت

کلمات کلیدی :

 

یک روز پائیزی نزدیک غروب، وقتی از یک فروشگاه با فنجان قهوه‌ام بیرون آمدم متوجه خانم مُسنی شدم که کنار باجه‌ی تلفن ایستاده بود. لباس‌هایی که او به تن کرده بود عبارت بودند از یک کلاه کهنه، یک ساق صورتی رنگ ده سال از مُد افتاده، دامن کوتاه مشکی، جوراب خاکستری، یک جفت کفش کتانی که انگار زمانی رنگش سفید بود، یک کت قهوه‌ای مندرس و یک جفت دستکش نَخ‌نَما. اگر بخواهم غیرمنصفانه در موردش قضاوت کنم باید بگویم که مثل بی‌خانمان‌های خیابان‌گرد به نظر می‌رسید. من توی ماشینم نشسته بودم و منتظر دوستم بودم که از خرید برگردد. در حالی که بی‌خیال قهوه‌ام را می‌نوشیدم آن خانم را دیدم که در کیفش دنبال پول خورد می‌گشت تا تلفن بزند. وقتی متوجه چهره غمگینش شدم دلم برایش سوخت. به نظر می‌رسید از وضعیت زندگی‌اش عصبانی است و از اینکه زندگی‌اش به اینجا کشیده ناامید شده است. حداقل وقتی از پیدا کردن پول در کیفش ناامید شد و کنار دیوار فروشگاه تکیه داد تا کمی استراحت کند قیافه‌اش به نظرم این طور می‌رسید


خیلی خسته به نظر می‌آمد. با خودم فکر کردم که دست سرنوشت چطور او را به اینجا کشانده است. کمی دیگر از قهوه‌ام را سر کشیدم و به این فکر کردم که او در طول زندگی‌اش چه تصمیم‌هایی ممکن است گرفته باشد، دوران کودکی و بزرگسالی چقدر برایش دردناک بود، شاید از نظر عاطفی یا فیزیکی با او بدرفتاری کرده بودند. گفتم شاید خودش تصمیم گرفت این طور زندگی کند چون وقتی انسان در شرایط سختی قرار می‌گیرد تسلیم شدن، راه مستقیم رسیدن به آرامش است. صرف نظر از اینکه چه سختی‌هایی را تحمل کرد و علت آن سختی‌ها چه بود دلم می‌خواست به او کمک کنم.


درست وقتی که خواستم کیفم را بگردم تا برای او پول خورد پیدا کنم که تلفن بزند، یک ماشین مدل بالای لکسوس کنار ماشین من توقف کرد. در کمال تعجب دیدم که آن خانم از جا پرید و به طرف ماشین رفت و سوار شد و درست در همان لحظه یک دختر بچه ده ساله در حالی که لباسی به شکل گربه پوشیده بود از اتومبیل پیاده شد و راننده هم شاخ‌هایی به شکل شاخ‌های هیولا برای خودش درست کرده بود. صدای آن خانم را شنیدم که به راننده می‌گفت چرا دیر کرده و بیشتر از نیم‌ساعت است که او منتظر مانده. آن وقت بو د که یادم آمد یک هفته‌ی دیگر جشن هالوین است و احتمالاً آن‌ها می‌خواستند در جشن هالوین شرکت کنند. با اینکه من هنوز برای این جشن آماده نشده بودم و در حال و هوای خودم بودم ولی این دلیل نمی‌شد که در مورد آن خانم چنین قضاوتی بکنم.