شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

موعظه و سبد خالی مادر بزرگ

کلمات کلیدی :

 

یکشنبه بود، طبق معمول هر هفته کریستین، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمی گشت. نوه اش از راه رسید و با کنایه به او گفت: مامان بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟ کریستین مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت: عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم! نوه پوزخندی زد و بهش گفت: تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی، هر هفته همش میری کلیسا؟! مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت: ممکنه عزیزم بری اینو از حوض، آب کنی و برام بیاری؟!


نوه با تعجب پرسید: تو این سبد؟ غیر ممکنه، با این همه سوراخ و درز سبد، آبی توش بمونه! کریستین در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد: لطفا! دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد، سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت: میدونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده! مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت: آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده، یه نیگاه بنداز.