شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان کوهنورد

کلمات کلیدی :

 

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست بلندترین قله را فتح کند. بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود، ماجراجویی اش را آغاز کرد. اما از آنجایی که آوازه فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد، اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک، و تاریک تر شد. سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد.


در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه زمین او را در خود فرو می برد. همچنان در حال سقوط بود و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم می آوردند. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده، او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین معلق بود، فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن.

صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟ کوهنورد گفت: خدایا نجاتم بده. صدا گفت: آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم؟ کوهنورد گفت: بله باور دارم که می توانی. صدا گفت: پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن! لحظه ای در سکوت سپری شد. کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد. فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده، در حالی که از طنابی آویزان بود و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند، در حقیقت چند قدم بالاتر از سطح زمین!

درباره ی تدبیر خدا شک نکنید. و شما چقدر به طنابتان وابسته ‏اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید. هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست خود نگه داشته است.