شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

شرح حال یک روز مادر

کلمات کلیدی :

 

مامان گفت: من خسته ام، دیر وقته، می رم که بخوابم. بلند شد به آشپزخونه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردای ما شد، ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکر پاش را پر کرد، ظرف های خشک شده شام را در کابینت قرار داد، کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت.


اسباب بازی های دانیال را جمع کرد، دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد، حوله خیسی را روی بند انداخت، بعد ایستاد و خمیازه ای کشید به طرف اتاق خواب رفت،کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای خرید فردا شمرد و کنار گذاشت، کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. کارت تبریکی برای تولد یکی از دوستانش در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند ؛ مایحتاج خرید فردا را روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرار داد. دندان هایش را مسواک زد.

بابا گفت: فکرکردم گفتی داری میری بخوابی و مامان گفت: درست شنیدی، دارم میرم. سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، لباس های به هم ریخته داخل اتاقهای ما را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جا کفشی را مرتب کرد و اسپری خوشبو کننده درون آن زد، چند چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام می داد، اضافه کرد. بابا از خستگی روی کاناپه خوابش برده، مامان تلویزیون را خاموش کرد. خونه دیگه مرتب و منظم شده و در آن سکوت مادر به دعا و نیایش نشست.