شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان شمع فرشته

کلمات کلیدی :

 

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد. پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیش را دوباره به دست بیاورد هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. شبی پدر رویای عجیبی دید.دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.


هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش کرد از او پرسید: دلبندم چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان هر وقت شمع من روشن می شود اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی من هم غمگین می شوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود باز گشت.