شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

نخستین مرد صلیب جنوبی

کلمات کلیدی :

 

 

روزی روزگاری بیامه، خداوند مردم بومی سرزمین استرالیا، به زمینی که آفریده بود سفر کرد. حیوان‌هایی آفریده بود، اما هیچ کدام قادر نبودند حرف بزنند، تصمیم گرفت موجودات دیگری هم خلق کند. تخته‌ سنگ‌های سرخ را تراشید و مردی آفرید، بعد هم مرد دیگری و بعد با سنگ‌هایی که باقی مانده بود زنی آفرید، دیگر سنگی نمانده بود که بتواند زن دیگری هم بسازد! چند وقتی در میان آنها زندگی کرد و به‌ آنها کشاورزی یاد داد تا بتوانند برای خود غذا آماده کنند. یادشان داد ریشه‌های گیاه‌هایی را که خوراکی هستند پیدا کنند و از زمین در آورند، بعد رهایشان کرد و رفت آسمان.


سه نفر اهالی زمین تا مدتی خوش و خرم کنار هم زندگی کردند تا این که  خشکسالی سختی شد. هرچه کاشته بودند خشکید، میوه‌ها و خوراکی‌های خوش مزه ای که قبلا پیدا ‌کرده بودند، تمام شد. زن گفت: باید تا قبل از اینکه از گرسنگی تلف شویم، چیزی پیدا کنیم، بخوریم. مردها جواب دادند: هیچ‌چیز نمانده که بخوریم. او گفت: حیوان ها! می‌توانیم شکارشون کنیم و گوشت‌شان را بخوریم. خون شان هم فعلا تشنگی‌مان را رفع می‌کند. مردها با تعجب به زن نگاه کردند: اما بیامه به ما اجازه نداده که حیوان‌ها را بکشیم. زن جواب داد: من که یادم نمی‌آید. من مطمئنم زنده ماندن ما برایش از همه چیز مهم‌تره. یکی از مردها راضی شد. کانگوروی کوچکی پیدا کرد، دنبالش کرد و با سنگ تیزی شکارش کرد. بعد پرسید: حالا چه کارش کنیم؟

زن گودال کم عمقی کند و درون آن آتش روشن کرد. صبر کرد تا چوب ها ذغال و سنگ های کنار اجاق داغ و گداخته شدند. بعد پوست کانگورو را کند و گوشتش را گذاشت تا کباب شود. شکارچی کنار زن چمباتمه زد و دندانش را توی گوشت نیم پز فرو کرد، چشم‌هایش از خوشحالی برق ‌زد. رو کرد به رفیقش و گفت: بیا. اما مرد خودش را عقب کشید: این کارها را بیامه به ما یاد نداده. الانه که دنیا زیر و رو بشه و بهم بریزه چون ما بیامه را ناراحت کرده‌ایم. بهتره آدم بمیره و گوشت فرزندان بیامه را نخوره.

هر کاری کردند مرد به خرجش نرفت و لب به گوشت نزد. بوی گوشت چنان دلش را آشوب کرده بود که پا گذاشت به فرار. زن و شکارچی هم دنبالش رفتند. مرد بینوا از گرسنگی رنگ به رخ نداشت و بالاخره زیر درخت اکالیپتوس از حال رفت. دوتا رفیقش همین جور هاج ‌وواج داشتند نگاهش می‌کردند. کم کم ترسیدند چون دیدند روح سیاهی از شاخه های درخت پرید پایین. چشم‌هایشان توی تاریکی شب برق می‌زد. روح بدن دوست شان را بلند کرد و انداخت در تنه ی تو خالی درختی خشکیده. بعد خودش هم دنبال او پرید توی درخت.

دو پرنده روی شاخه درخت ها چرت می‌زدند از سروصدا از خواب پریدند. زمین ترک خورد و درخت از ریشه درآمد و بالا رفت. پرنده ها هم دنبال درخت پرواز کردند. درخت بالا و بالاتر رفت تا در سیاهی آسمان ناپدید شد. همه جا تاریک تاریک بود و در تاریکی فقط شبح سفید پرنده ها به چشم می‌خورد و چهار تا چشم که از توی سوراخ های خالی تنه درخت می‌درخشیدند، چشم های مرد گرسنه و روح شیطانی. درخت دیگر هرگز دیده نشد. اما چهار تا ستاره درخشان که چشم های مرد و شیطان بودند تبدیل به صلیب جنوبی شدند و شبح پرنده ها، ستاره های راهنما، تا به مسافرهای گم شده شب، راه را نشان دهند.