شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

محسن میهن‌دوست : پاداش

کلمات کلیدی :

سمندر چهل گیس

در روزگاران قدیم امیرى بود که زن بسیار زیبائى داشت. یک روز امیر تُنگى پر از ماهى به خانه برد و زنش با دیدن تنگ ماهى روبنده خود را روى صورت انداخت که ماهى‌ها او را نبینند و طورى صورت خود را پنهان کرد تا امیر پاکیزه‌اش بداند. وقتى امیر در خانه بود همسرش، دست و روى در حوض نمى‌شست و مى‌گفت: ماهیان نر، سبب گناه من مى‌شوند. و در برابر امیر از نزدیک شدن به حوض خوددارى مى‌کرد.


یک روز امیر در کنار همسر خود نشسته بود و خادمى هم آنجا حضور داشت. همسر امیر دوباره از ماهى‌هاى نر حرف زد و ادا درآورد، خادم امیر که آنجا نشسته بود، به خنده افتاد و امیر پرسید، براى چه به خنده افتادی؟ خادم گفت: فقط خندیدم. امیر گفت: باید علتى داشته باشد! خادم به حرف در نیامد و سکوت کرد. امیر خشمگین شد و خادم ترسید. خادم گفت: همسر زیبایت چهل جوان زیباروى را در سرداب خانه‌ات به بند کشیده و هرگاه که به شکار مى‌روی، نزد آنها مى‌رود، امیر که سخت ناراحت شده بود، به خادم گفت: باید پى به حقیقت ببرم. و افزود دوباره به شکار مى‌روم. اما شب‌هنگام به خانهٔ تو باز خواهم گشت. آنجا خواهم گفت که چه باید بکنیم.

روز بعد، امیر به شکار رفت و شب‌هنگام به خانهٔ خادم بازگشت. امیر از خادم خواست که او را در خورجینى کند و ببرد آنجا که همسرش بزم به پا مى‌کند و با مردان اسیر به عیش مى‌نشیند. امیر در برابر این‌کار به خادم قول داد که به او صد من زعفران پاداش دهد. خادم به ریخت درویشان درآمد و امیر را در خورجینى کرد و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به خانهٔ امیر رسید. صداى ساز و آواز در کوچه پیچیده بود. درویش به در زد و خواند: حالا بنگر این مکر زنان. حالا حاضر کن صد من زعفران. و باز خواند و خواند تا در را به رویش گشودند.

در سر سراى امیر چهل جوان زیباروى نشسته بودند و رامشگران مى‌نواختند و جام‌گردان، مى در پیاله‌ها مى‌ریخت. همسر امیر در آن حالت چند بار به درویش گفت که همان بیت را بخواند و تکرار کند. نزدیک صبح بزم تمام شد و درویش به خانه‌ خود بازگشت. اما امیر در خورجین هم چنان شاهد رفتار همسر خود بود. همسر امیر هر چهل جوان را به سرداب روانه کرد و در آن را بست و بعد خود را به بستر رسانید و خوابش برد.

امیر از خورجین بیرون آمد و دستور داد همسرش را در صندوقى کنند و کنارى بگذارند تا صبح که بیدار شود. صبح که شد زن امیر از خواب برخاست و فهمید که چه پیش آمده است. همسر امیر را از صندوق بیرون آوردند و او را به دم اسب ابر باد بستند و به‌سوى بیابان رهایش کردند. امیر هر چهل جوان را از بند رها کرد و از سرداب بیرون آورد و از آنان خواست که بگویند ما را از چه قرار بوده است. جوان‌ها گفتند هر غروب، که از کنار خانه‌ات مى‌گذشتیم، پرى‌روئى چهره نشان مى‌داد بعد هریک، به‌گونه‌اى بیهوش مى‌شدیم و سپس خود را در سراب به بند مى‌دیدیم. هرگاه که تو به شکار مى‌رفتی، بندها را مى‌گشود و با ما به عیش مى‌نشست.

عدد صد به معنای تکامل در صفات و ویژگی های عالی است، بنابر این هر کسی که تلاش کند عدد 100 را بدست بیاورد طبیعتا در این مسیر اعداد پایین تر و ویژگی های ابتدایی تر را نیز بدست می آورد، و این شامل جلب و جذب محبت و احترام دیگران هم میشود که انگیزه ای است برای بدست آوردن جذابیت های بیشتر و سطح وسیع تری از نگاه دیگران.

خدا سرچشمه همه زیبایی های عالم است خداوند زیبایی را در سیما، صدا و افکار ما تزریق میکند و حتی اگر زشت ترین صورت دنیا را هم داشته باشیم یا نا زیباترین صدای شنیده شده را؛ باز خداوند جاذبه هایی را در وجود ما قرار میدهد که افرادی برای نزدیک شدن به ما ثانیه شماری میکنند، بنابر این برای بدست آوردن دل ها خدا را بدست بیاوریم و بدانیم هر کس رابطه بین خود و خدایش را اصلاح کند و دوستی برقرار کند خداوند بین او و عموم مردم دوستی و محبت را برای همیشه و با شکلی ماندگار برقرار خواهد کرد. حتما فراموش نکنیم که آدم های دلنشین دوستان و بندگان خوب خدا هستند.