شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

على‌اشرف درویشیان : عمونوروز و ننه سرما

کلمات کلیدی :

 

 

یکی بود یکی نبود. یکی داشت، یکی نداشت. ننه سرما روزهای آخر ماندنش را می‌گذراند. دیگر نفس‌هایش سردی نداشت. برف‌هایی را که با خودش آورده بود، با گرمای خاله خورشید داشت آب می‌شد و کم کم باید جایش را به عمو نوروز می‌داد. عمو نوروز هم توی راه بود، داشت می‌رسید. تازه رسیده بود پشت کوهی که آن طرف، سینه دشت قد علم کرده بود. عمو نوروز منتظر بود که ننه سرما خودش را جمع و جور کند تا او با شادمانی و خوشحالی جایش را بگیرد و برای همه شور و نشاط و شادی را به ارمغان بیاورد. 


بالاخره این چند روز هم گذشت و ننه سرما رخت و لباسش را جمع و جور و از اهالی خداحافظی کرد و رفت. ننه سرما که رفت عمو نوروز پایش را گذاشت به آبادی. او با خودش گل و سبزه داشت. بهار را به مردم هدیه می‌داد. همین طور که می‌گذشت، پشت سرش سبزه سبز می‌شد. عمو نوروز یکی یکی در خانه‌ها را می‌زد، سبزه و گل هدیه می‌داد. همین طور که می‌رفت به خانه‌ای رسید، با شادمانی در خانه را به صدا درآورد و منتظر ماند تا کسی با خوشحالی در را به رویش باز کند و او گل و سبزه را هدیه دهد. عمو نوروز دوباره در زد، ولی جوابی نشنید و کسی در را به رویش باز نکرد. خانه ساکت و آرام بود عمو نوروز دوباره در زد، محکمتر: منم، منم، عمو نوروز، برایتان بهار آورده‌ام ... بهار.

پیرزنی آهسته در را باز کرد. عمو نوروز با خوشحالی سلام کرد: سلام خاله پیرزن کجایی؟ چرا در را باز نمی‌کنی. نکنه خواب مانده‌ای. مگر بهار را نمی‌خواهی مگر گل و سبزه و چمن را نمی‌خواهی ... مگر شادی و شادابی را نمی‌خواهی ... من همه ی اینها را برای تو هدیه آورده‌ام. خاله پیرزن همین طور که غمگین عمو نوروز را نگاه می‌کرد با ناراحتی گفت: کدام عید ... کدام نوروز ... عید و نوروزم کجا بود ... بهار و گل و سبزه و چمنم کجا بود. وقتی هیچی ندارم که عیدی بدم به نوه‌هام، باید شرمنده‌شان شوم ...

عمو نوروز از حرف‌ها و درد دل‌های پیرزنه ناراحت شد. ولی ناراحتی‌اش زود گذشت و با خنده بلندی گفت: خاله پیرزن اینکه ناراحتی نداره من الان کاری می‌کنم که تو هم عید و نوروز داشته باشی، و دست کرد توی بقچه بزرگش و یک کیسه پر از نخود و کشمش و گردو و پسته و فندق درآورد، بعد چند تا سکه ده شاهی هم گذاشت کف دست پیرزن. خاله پیرزن که باورش نمی‌شد حسابی خوشحال شد و از ته دل خنده ای کرد و از عمو نوروز خیلی تشکر کرد و با خوشحالی گفت: خیلی ممنون ... خیلی ممنون ... تو منو روسفید کردی.

عمو نوروز هم با خوشحالی بهار را به خاله پیرزن هدیه داد و راه افتاد تا به خانه‌های بعدی سر بزند. او رفت و رفت تا به خانه بعدی رسید، در زد و منتظر ماند تا در را به رویش باز کنند. ولی کسی نیامد، عمو نوروز دوباره در زد ولی باز هم کسی نیامد و باز هم محکمتر زد. این بار زنی با ناراحتی و سر و رویی آشفته در را به روی عمو نوروز باز کرد. عمو نوروز با خوشحالی بلند سلام کرد. اما زن جوابش را به سردی داد. عمو نوروز گفت: منم ... منم عمو نوروز برایتان بهار آوردم. گل آورده‌ام ... سبزه و چمن آورده‌ام ... اما پیرزن از ناراحتی چیزی نگفت. عمو نوروز خنده‌اش را خورد و خوشحالی‌اش تمام شد. با ناراحتی گفت: چی شده خواهر ... چرا ناراحتی ... چرا نمی‌خندی. مگه تو بهار نمی‌خواهی؛ مگر گل و سبزه و چمن نمی‌خواهی ...

پیرزن با ناراحتی گفت: کدام بهار ... عمو نوروز ... کدام گل و سبزه ... من پنج تا بچه قد و نیم قد دارم. هیچ کدامشان هم رخت و لباس عید ندارند من هم که پول ندارم برایشان رخت و لباس نو بخرم. حالا هم مانده‌ام که چه کار کنم. از کجا برایشان لباس تهیه کنم. آنها ناراحت و غمگین هستند. عمو نوروز کمی ناراحت شد ولی باز با خوشحالی خنده‌ای کرد و گفت: خواهر من اینکه ناراحتی ندارد من الان به بچه‌هایت لباس‌های قشنگ و رنگارنگی می‌دهم لباس‌هایی به قشنگی بهار ... و دست کرد توی بقچه‌اش و چند دست لباس کوچک و بزرگ و رنگارنگ، درآورد و داد به زن. پیرزن تا اونها را دید یک مرتبه گل از گلش شکفت، باورش نمی‌شد فکر کرد خواب می‌بیند با خودش گفت: وای خدای من ... چه لباس‌های قشنگی ... خدایا شکرت. لباس بچه‌هام نو شد ... عمو نوروز خیلی ممنون ... خیلی ممنون. تو بهار را به خانه ما آوردی. ما از تو ممنونیم. عمو نوروز بهار را به زن و بچه‌هایش هدیه کرد و راه افتاد تا به خانه بعدی سر بزند و بهار را هم به آنها هدیه دهد.

رفت تا به خانه بعدی رسید. در زد و منتظر ماند تا کسی با شادی در را به رویش باز کند و بهار را به آنها هدیه دهد. ولی اینطور نشد، دوباره در زد این بار پیرمردی در را به رویش باز کرد. عمو نوروز خنده‌ای کرد و بلند گفت: سلام بابا بزرگ ... من عمو نوروزم. برایتان بهار آورده‌ام. بهار و گل و سبزه را از من تحویل بگیرید ... ولی پیرمرد با ناراحتی گفت: کدام بهار ... کدام گل و سبزه ... ما که بهاری نداریم اول سالیه باید محتاج دیگران باشیم ... عمو نوروز با ناراحتی گفت: چطور مگر؟! پیرمرد گفت: ما یک گاو داریم که از طریق اون، روزگارمان می‌گذرد الان گاوه مریض افتاده گوشه طویله. عمو نوروز پیرمرد را دلداری داد و گفت: طویله را به من نشان بده. پیرمرد عمو نوروز را به طویله برد. عمو نوروز دستی به سر و گوش گاوه کشید و بعد از توی بقچه‌اش علفی تر و تازه درآورد و به او داد. گاوه علف را که خورد یک مرتبه بلند شد و مااااا ... ماااا ... ی بلندی کشید و سرحال و قبراق شد. پیرمرده باورش نمی‌شد با خوشحالی خنده‌ای کرد و عمو نوروز را در آغوش گرفت و او را بوسید و از او تشکر کرد و گفت: خیلی ممنون عمو نوروز! تو بهار را به من هدیه کردی ... با این گاو عزیزم ... خیلی ممنون ...

عمو نوروز خوشحال بهار را به پیرمرد و خانواده‌اش و گاو شیرده‌شان که حالا سلامتی‌اش را به دست آورده بود، هدیه کرد و راه افتاد تا به دیگر خانه‌ها هم سر بزند. رفت و رفت و رفت تا به خانه بعدی رسید، در زد و انتظار داشت در را با خوشحالی به رویش باز کنند. عمو نوروز گفت: منم، عمو نوروز! برایتان عیدی بهار را آورده‌ام. بهاری پر از گل و سبزه. و خوشحال خندید. ولی این بار هم پسری با ناراحتی در را به رویش باز کرد. عمو نوروز سلام کرد و گفت: پسرم من عمو نوروزم برایتان بهار را هدیه آورده‌ام ... بهار را از من بگیرید. بهاری با گل و سبزه و چمن، و یک دسته گل سرخ را گرفت طرف پسرک. اما پسرک گل‌ها را نگرفت و با ناراحتی گفت: کدام بهار ... کدام سبزه. ما خیلی وقت است که بهار نداریم. عمو نوروز خنده‌اش را خورد و با ناراحتی گفت: چرا؟ مگر چی شده؟ پسر گفت: مدتی است که پدرمان به سفر رفته و برنگشته و از حال و روزش خبر نداریم، نمی‌دانیم کجاست. اصلا نمی‌دانیم زنده است یا مرده. دلمان برای پدرمان یک ذره شده. بی او بهاری نخواهیم داشت ...

عمو نوروز از ناراحتی ساکت شد. نمی‌دانست چه کار باید کند. کمی فکر کرد و بعد با خوشحالی گفت: اینکه مشکلی نیست. من الان می‌روم و پدرتان را پیدا می‌کنم و می‌آورم. هر کجا که باشد پیدایش می‌کنم و سلامت می‌آورمش خانه. تو فقط نشانه‌هایش را به من بده. پسرک نشانه‌های پدرش را به عمو نوروز داد. عمو نوروز باد بهاری را صدا زد. باد بهاری فورا خودش را به عمو نوروز رساند. عمو نوروز سوار بر باد شد و پرواز کرد و رفت به آن دورها. رفت و رفت، گشت و گشت تا پدر آن پسرک را پیدا کرد و سوار بر باد بهار برگشتند. پسرک، مادر و خواهر و برادرهایش همگی خوشحال شدند و دور پدر را گرفتند و سر و صورتش را غرق بوسه کردند. آنها بهار و سبزه را از عمو نوروز هدیه گرفتند و عمو نوروز خوشحال و خندان راه افتاد تا به خانه‌ ی بعدی سر بزند و بهار و گل و سبزه و چمن و شادی را هدیه دهد.

داستان عمو نوروز و ننه سرما از افسانه‌‏های نسل های گذشته ی این مرز و بوم است، داستان عمو نوروز،  داستان گذر سال کهنه به سال نوست. داستان برکت بخشیدن به انسان هاست. عمو نوروز، واپسین غروب زیبای سال را به دیدار مردم می رود تا به آنها بهار را هدیه دهد. در حقیقت با کلامش زندگی را هدیه می دهد.