شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

گل کاملیا آبی رنگ

کلمات کلیدی :

 

در همه جای اروگوئه نوعی گل آبی رنگ کاملیا روی آب می‌شکفد. معروف است که این گل همیشه وجود نداشته و افسانه ی پیدا شدن کاملیا این چنین بصورت داستان سینه به سینه تعریف شده است. در قدیم قبیله ای سرخ‌پوست در کنار رودخانه با صلح و آرامش زندگی می‌کردند و غذای خود را از شکار حیوانات و همچنین ماهیگیری و لباس خود را از پوست حیوانات تهیه می‌کردند. زندگی آنها به شادی و خوبی می‌گذشت اما روزی بیگانه‌هایی که سفید‌پوست بودند به آنها حمله کردند. شکارگاه‌های سرخ‌پوستان را تصاحب کردند و آنها را به مزارع تبدیل نمودند. در سرزمینی که بومیان به آسودگی می‌زیستند بیگانه‌ها نیز خانه و قلعه ساختند.


سرخ‌پوستان از شکارگاه‌ها و آبگیر‌های خود دفاع کردند، هر چند سلاحی غیر از تیر و کمان نداشتند. در برابر آنها سفید‌پوستان تفنگ داشتند. اما در خیلی از نبرد‌ها سرخ‌پوستان بر بیگانگان پیروز شدند. اما در نهایت در برابر نیروی دشمن متجاوز غیر از تسلیم چاره‌ای نیافتند. ناچار از سرزمین آباء و اجدادی خود مهاجرت کردند و به نقاط دورتری رفتند و چادر زدند. وقتی آب‌ها از آسیاب‌ افتاد و آتش کینه ها فرو نشست بومی‌ها و سفید‌پوست‌ها با هم دوست شدند و آداب دوستی و همسایگی را رعایت کردند.

پیران قبیله می‌گویند دختری در دهکدة سفید‌پوستان بود که فرزند رئیس قبیله بود. این دختر به زیبایی و مهربانی شهره بود و کم‌کم سرخ‌پوستان هم محبت او را در دل گرفتند.  روزی بچه‌های سرخ‌پوست ها در رودخانه بازی می‌کردند. ناگهان آب بالا آمد چون سیلی از تپه سرازیر شد و دوباره به رودخانه ریخت. تمام کناره را آب فرا گرفت و درخت‌ها و خانه‌های کناره را ویران کرد.

سیل تمام بچه‌ها را به ساحل کشاند غیر از یک پسر بچه بومی را که میان آب غوطه‌ور ماند. دختر رئیس قبیله سفید‌پوست ها از صدای داد و فریاد کودکان، به طرف رودخانه دوید و پسربچه را دید که در سیلاب خروشان دست‌وپا می‌زند. دیگران نیز دویدند و به کناره رسیدند اما دختر منتظر کسی نماند. جست زد در آب تا او را نجات بدهد. و بالاخره به پسر بومی رسید و او را نجات داد اما دیگر خیلی خسته شده‌ بود و نمی‌توانست پسرک را به ساحل برساند. پدر دختر نیز در آب پرید و شناکنان خود را به جایی رساند که دخترش با پسر بومی با امواج خروشان دست به گریبان بودند. پدر، پسر بومی را گرفت و به ساحل رساند و بعد برگشت که دختر خود را نیز نجات بدهد اما پیش از این که به دختر برسد موج او را در ربود و دختر در گردابی فرو رفت و از نظر ناپدید شد.

اندوه عظیمی دهکدة سفید‌پوستان و چادر‌های سرخ‌پوستان را در بر گرفت. هیچ‌کس نمی‌توانست پدر داغدیده را تسلی بدهد.  روزی سرخ‌پوستان به نزد او آمدند و پیامی از خدای خود توپا برایش آوردند. توپا از فداکاری دختر جوان برای نجات سرخ‌پوست خیلی متأثر شده بود و قصد کرده بود که عمر دوباره‌ای به دختر ببخشد و او را به صورت دیگری در بیاورد. پس توپا دختر را به صورت گلی با شکوفه‌های آبی رنگ، به رنگ چشم‌هایش در‌آورد تا همیشه در سطح رودخانه‌ها و دریاچه‌ها بشکفد  و حقیقت نام و فداکاریش جاودان ماند.

1373518574.gif