شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

نظامی گنجوی : داستان خسرو و شیرین

کلمات کلیدی :

 جمال‌الدین ابومحمّد الیاس بن یوسف بن زکی اینجا

خسرو (فرزند هرمزد چهارم بیست و دومین شاه ساسانی، نوه انوشیروان) از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیراندازی وی بر همگان برتری داشت و می توانست شیری را با تیر به زمین زند و ستونی را با شمشیر فرو ریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش، وی را به دست فیلسوف بزرگی به نام بزرگمهر سپردند. خسرو شبی در خواب پدربزرگ اندیشمند و فریهخته خود، انوشیروان دادگر را دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می دهد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که از طوفان تندروتر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که می تواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.


روزی از روزها خسروپرویز از ندیمه خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان است، داستان و سخن هایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجیدهای وی شگفت زده شده بود پیشنهاد شاهپور را می پذیرد. پس شاهپور تصویر نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست، نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند. شیرین (برادر زاده ملکه آران) نیز با نگاهی به ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود. شاهپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده، آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسفون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود.

شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد. در میان راه به دریاچه ای کوچک به نام سرچشمه زندگانی برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند و برای خنک کردن خویش و شنا راهی آب میگردد. او در روزگار افسانه ای خویش در زیبایی چهره و اندام، سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن از نسل آریایی. در این میان خسرو در تیسفون درگیر شخصی به نام بهرام چوبین بود، در حقیقت بهرام برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام، بهرام ششم ضرب کرده بود، به اندرز بزرگمهر خسرو پایتخت را برای مدتی ترک میکند.

خسرو به یارانش می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند. سوار بر اسب خویش شبدیز به همراه سپاهی بزرگ با درفش کاویانی بر دست، پایتخت را ترک میکند، از قضا به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا مشغول آب تنی بوده است. شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد. لباس خویش را بر تن میکند و سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود. خسرو که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود، او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد دیگر وی را نیافت.

شیرین خود را پایتخت رسانید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند. او پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است و متوجه می شود که شخصی که در میان راه مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسرو پرویز معشوقه ی خود. خسرو خود را به ارمنستان رسانید و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی  از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود. خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان برای وی نوشته بودند. متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو، هرمزد درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست. خسرو راهی تیسفون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است.

شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نمی شوند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو و شیرین آگاه می شود و شایع می کند که شاهنشاه از عشق دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد. پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند. وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین، مهین بانو به دخترش تذکر بدهد که یا به همسری وی درآ یا وی را ترک کن. مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاقی آن هشدار میدهد. خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی می یابد و این امر مایه کدورت هایی بین آنان می شود که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه، استانبول ترکیه کنونی شد.

خسرو در قسطنطنیه از ارتش بیزانس درخواست یاری می کند تا شورش غاصب تاج و تخت، بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم، دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو، بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد. پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه، خسرو بار دیگر به اندیشه معشوقه خود می افتد و برای همین به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرود و موسیقی هایی را در ستایش این عشق بنوازند. در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد.

در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود. روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رو در روی می شود و فرهاد عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد. فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشها در نهایت به خسرو گزارش شد. خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید. ولی فرهاد نپذیرفت. خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد. ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد. در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند .

فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد. فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود.

خسرو پس از مدتی دوباره در اندیشه ی شیرین، دست به نوشتن نامه هایی برای او می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسفون می شود و به سرودهای مشهور باربد که در ستایش این دو عاشق سروده بود گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه به عنوان ملکه برگزیده شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو، از مریم برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد.

صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرا شیرویه درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر همسرش را از دست داده بود به پاسخ نامه شیرویه چنین گفت: من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم بودم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسرو پرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید.

شیرویه که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسرش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش و گریز از زندگی جدید زهری را که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام با زندگی بدرود گفت.