شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عشق بی قید و شرط

کلمات کلیدی :

 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وبا، تمام دنیا را در بر گرفته بود . یکی از سربازان به محض اینکه دید دوست دوران خدمت اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ و زندگی است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات او برود. مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی که این کار ارزشش را دارد یا نه؟ احتمالا او مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی. حرف های مافوق اثری نداشت و جیم هر چه سریع تر به نجات دوستش شتافت .


جیم توانست به شکل معجزه آسایی به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .افسر مافوق به سراغ آنها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با دلسوزی به جیم نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشد، دوستت مرده است. خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی. جیم در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .افسر مافوق پرسید: منظورت چیست که ارزشش را داشت!؟ جیم گفت: چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که به من گفت احساس رضایت قلبی می کنم !او گفت: می دانستم که تو به کمک من می آیی!