شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

فضل‌الله مهتدى (صبحی) : قصه کدو قلقله زن

کلمات کلیدی :

 

ریشه داستان به زمان اساطیری و دوران نوسنگی مربوط است و از تلاش انسان برای تسلیم نشدن در برابر عوامل هستی سخن می گوید. در حقیقت از پایان اقتدار و تسلط آن در برابر انسان متفکر حکایت می‌کند. در افسانه کدوی قلقله‌زن کودک می‌آموزد که هنگام سختی و دشواری، از شگردها و ترفندهای زبانی و غیر زبانی، برای رهایی خود سود برد. روش‌هایی که قهرمان داستان به کار می‌برد باعث کاهش ترس در کودک شده و کودک می‌تواند به زندگی عادی مانند سایرین ادامه دهد.


ملیحه زمان: خوب ... امشب برات چه قصه ای رو تعریف کنم؟ حسام: مامان ... کدو قلقله زن. ملیحه زمان: یکی بود یکی نبود! زیر گنبد کبود پیرزنی بود، پیر پیر. چروک چروک! یه روز خواست بره دیدن یه دونه دخترش، کاراشو کرد و روسری گل گلیشو سرش کرد در خونه اش رو بست، رفت و رفت و رفت تا رسید به کمرکش کوه، یه دفعه یه گرگ گنده سر و کله اش پیدا شد، گفت: آهای ننه پیرزن، کجا می ری؟ بیا که وقت خوردنت رسیده. پیرزنه گفت: ای بابا من که پیرم و پوست و استخون. بذار برم خونه دخترم چاق بشم، چله بشم بعد می آم تو منو بخور! گرگه گفت: خب باشه برو. من همین جا منتظرم!

پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پلنگ. پلنگه گفت: آهای ننه پیرزن کجا می ری؟ هیچ جا نرو خودم می خورمت.  پیرزنه گفت: من پیرم، پوست و استخونم بزار برم خونه دخترم پلو بخورم، چلو بخورم چاق بشم، چله بشم، بعد می آم تو منو بخور. پلنگه گفت: خیلو خب برو! اما من همین جا منتظرم. پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به آقا شیره. آقا شیره یه خرناسی کشید و گفت: ننه پیرزن کجا می ری؟ بیا که می خوام یه لغمت بکنم. پیرزنه گفت: آقا شیر عزیز! ای سلطان جنگل، آخه من پیرزن پوست و استخون که خوردن ندارم. بزار برم خونه دخترم حسابی غذا بخورم چاق بشم، چله بشم بعد می آم تو منو بخور. آقا شیره هم که دید بد نمی گه، گفت: باشه برو اما من همین جا منتظرم.  

خلاصه پیرزن رفت و رفت و رفت تا رسید به خونه دخترش. چند شب که موند دلش شور خونه زندگی شو زد و خواست که برگرده، اما می دونست که شیر و گرگ و پلنگ سر راه منتظرش هستند. به دخترش گفت هر وقت رفتی بازار یه کدو تنبل گنده برام بخر! دخترش هم با حسام رفت و یه کدوی تنبل بزرگ براش خرید و نشستند توی کدو رو حسابی پاک کردن و پیرزن رفت توش نشست و به دخترش و حسام گفت: یک قل بده تا من برم!

کدو و پیرزن قل خوردن و رفتند و رفتند تا رسیدند به آقا شیره. آقا شیره گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی یک پیرزن؟ پیرزنه از تو کدو گفت: والله ندیدم، بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم، به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. شیره قِلش داد. کدو رفت و رفت تا رسید به پلنگه. پلنگ گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی یک پیرزن؟ پیرزنه از اون تو گفت: والله ندیدم. بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم، به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. پلنگه قِلش داد و کدو رفت. 

کدو رفت و رفت تا رسید به آقا گرگه. گرگه گفت: ای کدوی قلقله زن ندیدی یک پیرزن؟ پیرزنه از توی کدو گفت: والله ندیدم . بالله ندیدم. به سنگ تق تق ندیدم، به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بزار برم. گرگه یه قِل قایم داد. کدو خورد به یه سنگ بزرگ و از وسط دو نصف شد و پیرزن اومد بیرون! گرگ گفت : خوب گیرت آوردم. داشتی از چنگ من فرار می کردی؟ الان می خورمت. پیرزنه گفت:آقا گرگه به جان شما رفته بودم این تو که قل بخورم و زودی بیام شما منو بخوری. اما حالا که رفتم این تو حسابی کثیف شدم و بوی کدو گرفتم. این دم آخری که می خوای منو بخوری آبرو داری کن و بزار من برم حموم لااقل منو تمیز بخور که فردا پشت سرم حرف در نیارن که عجب پیرزن شلخته ای بود! گرگه یه کم فکر کرد و گفت بدم نمی گه. تمیز بشه خوشمزه ترم می شه.  

خلاصه گرگه قبول کرد ولی گفت: خودم باید پشت سرت بیام که مطمئن بشم فرار نمی کنی. پیرزن هم از خدا خواسته گفت: باشه بیا. من که نمی خوام در برم. پیرزنه رفت سر تون حمام و از اونجا یه مشت خاکستر پاشید تو چشم گرگه. داد و فریاد گرگ به آسمون رفت و یه دفعه همه اهل آبادی سر رسیدند و با چوب و چماق به جون گرگه افتادند. گرگ هم دو پا داشت دوتا دیگه هم قرض گرفت و دمش رو گذاشت رو کولش و فرار کرد و دیگه هیچ وقت اون دور و برا پیداش نشد.

حسام: تموم شد. فردا شب حتما سوار می شم با اون می رم! ملیحه زمان: بله. قصه ى ما به سر رسید، کلاغه به آشیون رسید. بالا رفتیم ماه بود پایین اومدیم چاه بود قصه ی ما روشنی راه بود! این هم از قصه ی امشب، دیگه بگیر بخواب! شب بخیر عزیز دلم. و من در رویای کدو، که کاشکی با پیر زن می رفتم و شنیدن مجدد آن قصه در فردا شب، به خواب عمیقی می رفتم.

به لطف خداوندگارم با عشق و احترام تقدیم به روح پاک مادرم، پدرم

ارواح طیبه شهداء، صلحاء و همه ی عزیزانی که لطفشان همیشه شامل حال من بوده و هست.