شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عرفان نظر آهاری :آدم لبخند زد

کلمات کلیدی :

 

ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود. آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود. عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا میگشت، اما پیدایش نمیکرد. هر روز و هر شب میرفت، اما به دریا نمیرسید. کجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه پیشتر میگشت، کمتر میشد و هر چه که میرفت، دورتر.


ماهی مدام میگریست، از دوری و از دلتنگی. و در اشک و دلتنگی اش غوطه میخورد. همیشه با خود میگفت: اینجا سرزمین اشکهاست. اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند، چون هیچ وقت دریا را ندیدند؛ و فکر میکرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است.  ماهی یک عمر گریست و در اشکهای خود غرق شد و مُرد، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه میخورد.  قصه که به اینجا رسید، آدم گفت: ماهی در آب بود و نمیدانست، شاید آدمی هم با خداست و نمیداند و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم، تنها یک اشتباه باشد.