شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

در آغوش خداوند

کلمات کلیدی :

  

 

پسری از مرد روحانی می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد. وقتی آن مرد روحانی وارد منزل می شود، پیر مردی را می بیند که بر روی تخت دراز کشیده و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد. پیرمرد با دیدن مرد روحانی گفت: شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟ روحانی خودش را معرفی کرد و گفت: من در اینجا یک صندلی خالی می بینم، گمان می کردم منتظر آمدن من هستید!


پیرمرد گفت: صندلی! بله. خواهش می کنم، بفرمایید! بنشینید؛ لطفا در را هم ببندید. مرد روحانی با تامل و در حالی که گیج شده بود در را بست. پیرمرد گفت: من هرگز مطلبی را که می خواهم به شما بگویم به کسی حتی پسرم نگفته ام. راستش در تمام زندگی اهل عبادت و دعا نبودم تا اینکه چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد؛ او به من گفت: دوست من فکر می کنم دعا یک مکالمه ساده با خداوند است.

روی یک صندلی بنشین، یک صندلی خالی هم روبرویت قرار بده. با اعتقاد فرض کن که خداوند بر صندلی نشسته است، این موضوع خیالی نیست چون خدا فرموده که من همیشه با شما هستم، سپس با او درد و دله کن، درست به طریقی که هم اکنون با من صحبت می کنی. من چندبار این کار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند بار این کار را انجام می دهم. مرد روحانی عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد. پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند و مرد روحانی به خانه اش بازگشت.

دو شب بعد پسر به مرد روحانی تلفن زد، در حقیقت می خواست خبر مرگ پدرش را اطلاع دهد. مرد روحانی بعد از عرض تسلیت پرسید:  آیا او در آرامش مرد؟ پسر گفت: بله! وقتی من میخواستم از خانه بیرون بروم او مرا صدا زد که پیشش بروم دست مرا در دست گرفت و بوسید. وقتی نبم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم، متوجه شدم که مرده است. اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد. معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته است شما چطور فکر میکنید؟ مرد روحانی در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت: ای کاش! ما هم میتوانستیم مثل او در دامن پروردگار از دنیا برویم.

روحش شاد! آمین