شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

خضر نبی درود و رحمت خداوند بر او

کلمات کلیدی :

 

 

در زمان‌های قدیم، پادشاهی بود به نام ملکان. او یکی از نواده های نوح بود. روزی از روزها همسر پادشاه پسری به دنیا آورد. شاه اسم او را تالیا گذاشت و برایش پرستار و ندیمه‌های زیادی گرفت و چندین گوسفند و گاو قربانی کرد. وقتی تالیا کمی برومند شد پادشاه به دانشمندی سپرد تا خواندن و نوشتن را به تالیا بیاموزد. تالیای باهوش و زرنگ، خیلی زود خواندن و نوشتن را فراگرفت. معلم تمام دانش‌هایی را که می‌دانست به تالیا یاد داد.


روزی از روزها پادشاه تالیا را به حضور فرا خواند. شاه گفت: می‌دانی که من پیر شده‌ام و مدت زیادی از عمرم باقی نمانده، بعد از من تو جانشین هستی؛ چشم امید مردم به توست؛ از تو می‌خواهم که از این به بعد کنار من باشی تا کم‌کم شیوة کشورداری را بیاموزی، می‌خواهم بعضی از کارهای مردم را به تو بسپارم. تالیا گفت: پدر جان! من دوست ندارم پادشاه باشم مرا به حال خود گذارید زیرا می‌خواهم کتاب بخوانم و از رازهای جهان آگاه گردم. پادشاه گفت: یعنی نمی‌خواهی شاه شوی و به مردم خدمت کنی؟ تالیا گفت: چرا، می‌خواهم به مردم کمک کنم، اما نه از راه کشورداری. می‌خواهم آنها را به وسیلة علم و دانش راهنما باشم.

پس خداوند، تالیا را از میان مردم به عنوان پیامبر خود برگزید و به او فرمود: ای تالیا، پیش قوم ذوالقرنین برو و آنان را به راه راست راهنمایی کن. ذوالقرنین بزرگ‌ترین پادشاه آن زمان و کشور او بزرگ‌ترین کشور عالم بود، از شرق تا غرب، همه جا امپراتوری او بود و مردم زیادی از او اطاعت می‌کردند. تالیا به سرزمین ذوالقرنین رفت و به حضور پادشاه شرفیاب شد، گفت: من فرستاده خداوند بزرگ هستم خداوند مرا فرستاده است تا مردم سرزمین تو را راهنما باشم. ذوالقرنین به تالیا احترام زیادی گذاشت و گفت: تو پیامبر و راهنمای مردم باش، من هم پادشاه. تو راه و رسم زندگی را به مردم بیاموز من هم با فرامین وسایل راحتی آنها را فراهم می‌کنم.

مردم دور تالیا جمع شدند هر کس چیزی می‌گفت، پیرمردی گفت: می‌دانی که هر پیامبری معجزه‌ای دارد معجزة تو چیست؟ دیگری گفت: آری! معجزه‌ات را به ما نشان بده تا باور کنیم که پیامبر خدایی! تالیا که تا آن روز به معجزه فکر نکرده بود، نمی‌دانست چه بگوید. خداوند به او امر کرد که روی زمین بنشیند! تالیا روی زمین خشک و بی آب و علفی که ایستاده بود نشست. به امر خدا در اطراف تالیا، سبزه‌ها و گل‌ها جوانه زدند و سبز شدند! شاخة خشکی که روی زمین افتاده بود جان گرفت! مردمی که کنار تالیا ایستاده بودند به چشم دیدند که زمین خشک سبز شد و چیزی نگذشت که سبزه‌ها جوانه زدند و بزرگ شدند آنها به چشم خود دیدند که چطور، تکه چوب خشکی، برگ درآورد و در زمین ریشه زد.

مردم یقین کردند که تالیا راست می‌گوید و پیامبر خداست و به همین جهت به تالیا لقب خضر دادند و از آن زمان تالیا را خضر پیامبر نامیدند. این معجزه باعث شد که مردم به پیامبری خضر ایمان بیاورند و حرف‌هایش را گوش کنند به این ترتیب، هر روز که می‌گذشت آسایش و راحتی مردم بیشتر می‌شد. سالها گذشت و ذوالقرنین پیر شد و دنبال راهی بود تا هرگز نمیرد. روزی از روزها همة دانشمندان کشورش را جمع کرد و از آنها پرسید: آیا راهی هست که بشود جلوی مردن را گرفت من نمی‌خواهم بمیرم. خضر که در آن مجلس حاضر بود گفت: من در کتاب حضرت آدم خوانده‌ام که در جایی از زمین چشمه‌ای هست که هر کس از آن آب بنوشد، برای همیشه زنده می‌ماند و هرگز نمی‌میرد. ذوالقرنین پرسید: این چشمه کجاست؟ خضر گفت: هیچ کس نمی‌داند.

ذوالقرنین فکری کرد و گفت: باید هم این طور باشد اگر آن چشمه پیدا بود و مردم جای آن را می‌دانستند همه از آن آب می‌نوشیدند و دیگر هیچ کس نمی‌مرد. حالا باید بگردیم و جای آن را پیدا کنیم. خضر گفت: بله اگر جست و جو کنیم، حتماً آن را پیدا می‌کنیم. ذوالقرنین گفت: زمین خدا بزرگ است نمی‌شود که همه جایش را بگردیم. خضر گفت: چیزی که دیده نمی‌شود، پرده‌ای روی آن کشیده‌اند همه رازها پشت پردة تاریکی پنهان است حتماً آب حیات هم در ظلمات است که دیده نمی‌شود.

ذوالقرنین گفت: حرف درستی است، باید به طرف ظلمات برویم داخل ظلمات را بگردیم و در دل تاریکی چشمه آب حیات را پیدا کنیم. ذوالقرنین دستور داد چیزهایی را که برای چنان سفری لازم بود آماده کنند بعد هم گروهی از دانشمندان را جمع کرد تا در این سفر همراهش باشند خضر هم در این سفر همراه ذوالقرنین بود. آنها راه افتادند از دشت‌های پهناور گذشتند از کوه‌ها بالا رفتند و از دره‌ها پایین رفتند تا سرانجام به سرزمین ظلمات رسیدند در آنجا بود که هر کسی مشعلی روشن کرد و به دست گرفت و پیش رفت.

سفر سختی بود ممکن بود راه را گم کنند و دیگر هرگز نتوانند بازگردند. هر کس راهی را در پیش گرفت و جلو رفت. در حقیقت خداوند مهربان خواست که از میان همه ی آدم‌ها، فقط خضر به چشمة ی آب زندگی برسد. خضر در تاریکی گام برمی‌داشت، از دور نوری را دید، جلوتر رفت، دید چشمه‌ای است. پیش خود گفت: شاید چشمه آب زندگانی همین باشد. نشست و چند جرعه از آب چشمه را نوشید، حالت خاصی در او هویدا شد فهمید که بله این چشمه، چشمة آب زندگانی است.

خضر برگشت تا خبر پیدا کردن چشمه را به ذوالقرنین و دیگران بدهد، آنها وقتی داستان او را شنیدند همراه خضر به طرف چشمه به راه افتادند اما هر چه گشتند چشمه را پیدا نکردند. بعضی‌ها گفتند: خضر افسانه می‌گوید، چشمه‌ای در کار نیست. و بعضی‌ها گفتند: تنها خضر شایستگی خوردن از چشمه آب زندگانی را داشته است. ذوالقرنین و همراهانش برگشتند. مدتی گذشت و ذوالقرنین از دنیا رفت، اما خضر برای همیشه زنده ماند و خود را از دیده ها پنهان ساخت.