شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سیداحمد وکیلیان : داستان ایرانی گلچهره خانم

کلمات کلیدی :

افسانه و قصه‌هاى مشدى گلین‌خانم

یکی بود یکی نبود. در زمان قدیم در یکی از شهرها مردی زندگی میکرد که نامش حاتم بود. خانه ی او چهل در داشت و هر شخصی که به شهر وارد میشد حتما مهمان حاتم میشد. از یک در میرفت، بعد از خوردن و آشامیدن با یک سینی طلا و یک اسب از آنجا خارج میشد. روزی مردی مهمان حاتم شد و از یک در وارد شد، بعد از خوردن و آشامیدن با یک سینی طلا و یک اسب بیرون آمد. مرد خواست که دوباره از در دوم داخل شود اما غلامان نگذاشتند. مرد گفت: پس این شخص چطور نامش را حاتم گذاشته است، در شهر ما دختری هست بنام گلچهره که مثل حاتم یک منزل چهل دری دارد اگر کسی از هر چهل در داخل شود، بعد از خوردن و آشامیدن یک سینی طلا و یک اسب بگیرد و برود هیچ چیز به او نمی گویند. همینکه این سخن به گوش حاتم رسید بند و بساط را بست و راهی شهر گلچهره شد، میرفت و سراغ میگرفت، تا بعد از یکسال به کشور گلچهره رسید و مهمان او شد. موقعی که حاتم خواست برود هر چه پول و اسب دادند، او قبول نکرد و گفت: فقط با گلچهره خانم کار دارم.


حاتم را پیش گلچهره بردند و او پس از گفتگوی فراوان تقاضای ازدواج خود را مطرح کرد. گلچهره گفت: اگر راستی مرا میخواهی من سه تا راز پوشیده دارم. خودم هم نمیدانم ولی اگر بروی آنها را پیدا کنی و برای من تعریف کنی با تو ازدواج خواهم کرد. حاتم گفت: حالا بگو ببینم چه هستند، گلچهره گفت: در یکی از شهرها مردی هست که اذان گوست و هر روز پس از تمام کردن اذان جیغی میکشد و خودش را کتک میزند و بعد بیهوش میشود! یک گدائی هم هست نمیدانم در کجا، ولی هر چه برایش پول بدهی فقط میگوید انصاف نگهدار، انصاف نگهدار، و سومی مردی است که یک قاطر دارد و آن هم توی یک قفس آهنی است و هر روز سه بار پس ماندۀ غذای سگی را با کتک به قاطر می خوراند، هر گاه سر و راز این سه نفر را پیدا کردی با تو ازدواج خواهم کرد.

این را هم بدان که تا حالا بیست سال است که من اینجا نشسته ام و جوانهائی با شهامت تر از شما هم آمده اند و عقب همین سخن رفته اند ولی برنگشته اند. در ضمن شما جوان هستید بهتر است نروید چون برنخواهید گشت. حاتم گفت گلچهره خانم کسی که ماهی بخواهد باید در آب سرد رود، من هم قبول دارم. حاتم از گلچهره خداحافظی کرد و رو به کوهستان پا نهاد. تمام دو سال راه رفت، روزی در شهری رفت که نماز بگزارد دید مردی دارد اذان میگوید، گفت همین جا خواهم ایستاد ببینم این مرد همان مرد است یا نه. موقعی که اذان را تمام کرد دید جیغی کشید و به خودش را کتک زد و بیهوش شد. حاتم ایستاد تا مرد اذان گو بهوش آمد. مرد از پشت بام پائین آمد حاتم خودش را به او رساند و گفت آقا مهمان نمی خواهی؟

اذان گو گفت مهمان خوش آمده روی چشمم نگه می دارم. به اتفاق خانه او رفتند موقعی که شام را آورد و سفره را پهن کرد حاتم گفت اگر این رازت را به من نگویی لب به نان و نمکت نخواهم زد. اذان گو گفت حالا غذایت را بخور بعدا برایت می گویم. موقعی که سفره را جمع کردند، اذان گو گفت: حاتم می دانم شما را چه کسی فرستاده، باید راز گدائی را که می گوید انصاف نگهدار را فاش کنی و برایم بگویی تا من هم تا رازم را به تو بگویم. پس حاتم از او خداحافظی کرد و رو به دشت و صحرا گذاشت. رفت و رفت و رفت تا به یک دریای بزرگی رسید، دو سه روز همچنان سرگردان در کنار دریا به این طرف و آن طرف می رفت و ناله و زاری می کرد و راهی پیدا نمی کرد.

روز سوم در کنار دریا نشسته بود و به صدای امواج آن گوش می داد. ناگهان دید ماهی بزرگی سرش را از آب بیرون آورد و به حاتم گفت اگر به ما یک خوبی بکنی هر چه بخواهی به تو خواهم داد. حاتم گفت مگر شما کاری دارید، ماهی گفت در یک فرسخی این دریا یک ماهیگیر پیر با پسرش زندگی می کند و سه روز است که دختر پادشاه ما را گرفته و برده است، و تا حال نکشته و نفروخته اگر بروی و دختر را از او بگیری و به اینجا بیاوری هر آرزویی داشته باشی بر آورده خواهم کرد. حاتم فوری به راه افتاد تا به کلبه ماهیگیر رسید، در زد، در را باز کرد و داخل کلبه شد، و با هر زحمتی بود ماهیگیر را راضی کرد و ماهی را از او گرفت و به دریا بازگشت و دید عجب ماهی خوشگل و قشنگی است. موقعی که به دریا رسید ماهی را در جلو چشم ماهی اولی به دریا انداخت.

ماهی که به حاتم قول داده بود هر آروزیی داشته باشد برآورده خواهد کرد، دو روز ناپدید شد بعد از دو روز حاتم دید ماهی آمد و از حاتم عذرخواهی کرد و گفت ببخش که دو روز است به سراغ شما نیامده ام چون به خاطر زنده ماندن دختر پادشاهمان جشن گرفته بودیم، حالا هر چه می خواهی بگو تا برایت انجام بدهم. حاتم گفت: می خواهم به آن طرف دریا بروم ماهی هم هرچند راضی نبود ولی چون قول داده بود حاتم را به پشتش سوار کرد و به آن طرف دریا برد. حاتم مدت هجده ماه پیاده راه رفت. از شهری می گذشت دید یک نفر خیلی آه و زاری می کند، پیش رفت و یک درهم پول کف دستش گذاشت. مرد گفت آقا لطفا انصاف نگهدار! حاتم از شنیدن این حرف خیلی شاد شد و گفت: می توانی مهمان من بشوی؟

مرد گفت: چرا که نه. لطف کرده اید اگر چنین کاری کنید. حاتم دست او را گرفت و به آن خانه ای که کرایه کرده بود آمدند. موقعی که شب شد حاتم گفت: شما لطفا این سر و رازت را برایم بگو، هر چه هم بخواهی برایت تهیه می کنم، پول هم می دهم. مرد گدا گفت: اگر میخواهی از راز من با خبر شوی باید مرا از راز مردی خبر کنی که می گوید یک قاطر دارد و یک سگ و هر روز سه بار از غذای پس مانده به قاطرش می دهد اگر قاطر نخورد با یک چوب به او می خوراند. حاتم خواست که صبح از او خداحافظی کند، مرد گفت می دانم عاشق چه کسی شده ای ولی محال ممکن است عقب این مرد بروی و بتوانی برگردی چون باید از میان هفت برادران که دیو هستند بگذری، باید از هفت در بسته و از هفت در باز بگذری باید از دریای آتشین که مثل شعله از آن بخار بلند می شود بگذری اگر برگردی از مرگ نجات خواهی یافت والاجوان حیف هستی، گدا زیاد گفت حاتم کم شنید و از او خداحافظی کرد و رو به دشت و صحرا گذاشت.

پس از هفت ماه پیاده روی نزدیکی های ظهر بود که دید سه تا دیو با هم دعوای سختی می کنند جلو رفت و از آنها خواست که کمی راحت باشند موقعی که آنها ساکت شدند حاتم گفت چرا دعوا می کنید؟ آنها گفتند ما سه تا از بهترین ارثیه های حضرت سلیمان را بدست آورده ایم که می خواهیم آنها را میان خودمان قسمت کنیم ولی هیچ کدام راضی نیستیم. حاتم گفت قبول دارید که من میان شما آن را قسمت کنم؟ گفتند چرا قبول نداریم و در دلشان گفتند پس از قسمت کردن، او را هم می خوریم. حاتم پرسید: آنها چه هستند؟ دیوها گفتند: اول این کلاه است. اگر به سرت بگذاری، به عشق حضرت سلیمان، از چشم ها ناپدید می شوی، تو همه را می توانی ببینی ولی هیچکس تو را نمی تواند ببیند.

دوم این سفره است که اگر بگویی باز شو، به عشق حضرت سلیمان باز می شود، همه رقم غذا و میوه روی آن حاضر می شود. سوم این قالیچه است که اگر روی آن بنشینی و بگویی به عشق حضرت سلیمان مرا در فلان شهر زمین بگذار و چشمهایت را ببنی فوری تو را به مکان مقصودت خواهد رساند. حاتم گفت: حالا من سه تا تیر می اندازم هر کس اول آمد، تیر را با خود آورد کلاه را به او می دهم، به دومی سفره و به سومی هم قالیچه را خواهم داد. حاتم تیرها را در آسمان رها کرد و کلاه را به سرش گذاشت و سوار قالیچه شد و گفت به عشق حضرت سلیمان مرا دم در خانه مردی بگذار که می خواهم سر و رازش را فاش کنم و چشمش را بست که دید در همان جا بر روی زمین است. بلند شد و در زد، مرد به دم در آمد گفت کیست؟

حاتم گفت مهمان نمی خواهی؟ مرد گفت: مهمان خوش آمده. حاتم داخل حیاط شد و پس از شستن دست و رویش به اتاق رفت و پس از کمی استراحت موقع شام شد و شام را آوردند. حاتم گفت من آمده ام از رازت با خبر شوم تا آن را نگفته ای من از نان و نمکت نخواهم خورد. مرد گفت بسیار خوب، اکنون غذایت را بخور بعد از خوردن غذا برایت می گویم. حاتم در دلش دعا می خواند که این هم مثل آنها نگوید، برو عقب فلان سر که فلان کس دارد. موقعی که از غذا دست کشیدند و سفره را جمع کردند، مرد گفت حاتم جان، شما جوان هستید که بخاطر یک راز جان خود را از دست بدهید بیا و این سنگ شیطان را از دامنت برکن و سلامت برگرد. حاتم گفت من به شما گفتم برای چه آمده ام.

مرد گفت بیا سری به بیرون بزنیم تا بعدا راز را برایت تعریف کنم. موقعی که به حیاط رسیدند مرد به حاتم گفت آن قبرستان را می بینی! آنها به خاطر همین راز من جانشان را از دست داده اند. حاتم عصبانی شد و با صدای بلندی گفت قبول دارم. مرد گفت حالا خوب گوش کن! من عاشق دختر عمویم شدم و با هر زحمتی بود با او ازدواج کردم هنوز یک سال از ازدواجمان نگذشته بود که دو سه بار او نیمه های شب از جایش بلند می شد و می رفت و نزدیکی های صبح بازمی گشت، این موضوع را من نمی دانستم تا اینکه روزی نوکرم آمد گفت: شما هر شب، آن هم آن وقت شب، کجا می روید؟! هم من را ناراحت می کنید و هم خودتان را. البته من هم می دیدم که اسبم دارد لاغر می شود که فهمیدم این کار، کار دختر عمویم است! به نوکرم گفتم اگر امشب آمدم هر چه اصرار کردم اسب را نده.

نیمه شب بود که دیدم کسی مرا صدا می کند و می گوید آقا زود باش بلند شو! من هراسان از خواب برخاستم دیدم نوکرم است. گفتم چه خبر شده؟ گفت زنتان اسب را با زور از من گرفت لباس های شما را هم پوشیده بود نمی دانم به کجا رفت. من با لباس خواب، اسب غلامم را سوار شدم و خودم را به زنم رساندم هر چه او رفت من هم سایه به سایه او رفتم تا اینکه به میان دو کوهی رسیدیم او اسبش را آنجا بست و داخل یک ساختمان شد من هم اسبم را در کنار اسب او بستم و با او داخل حیاط شدم و دم در ایستادم دیدم که مردی با خشونت گفت بی عرضه شوهرم به نوکرمان گفته بود که اسب را ندهد ولی با هر زحمتی بود او را راضی کردم که اسب را بدهد، به آن جهت دیر آمدم. بعد از آن به پایکوبی و رقص و خوردن مشغول شدند. من خیلی ناراحت شدم و آمدم اسب خودم را سوار شدم و اسب غلامم را جا گذاشتم و به خانه برگشتم. نزدیکی های صبح بود که زنم آمد و اسب را به غلامم داد و گفت چرا امشب این اسب مرده را به من داده بودی که من دیر رسیدم، حالا اگر پسر عمویم بگوید چه جواب دهم؟

موقعی که از خوردن صبحانه فارغ شدیم گفتم تو شب ها کجا می روی که مرا تنها می گذاری؟ زنم گفت هیچ جا. من زیاد گفتم او کم شنید تا این که با هم دعوای سختی کردیم، نگو آن مردی که ارباب این ها بود به او جادوئی یاد داده که انسان را به صورت حیوانات در می آورد. دختر عمویم دعایی خواند و من تبدیل به یک الاغ شدم و مرا به مردی کرایه داد و هر روز با من خاک و ماسه می کشیدند، هر روز به من علف می دادند ولی من نمی خوردم، و فقط نان می خوردم. روزی صاحبم در حیاط ایستاده بود که من هم در سایه دیوار خوابیده بودم. دو تا کبوتر آمدند لب بام نشستند. اولی گفت: خواهر جان! دومی گفت: جان خواهر! اولی گفت: خواهر جان این همان محمد است که دختر عمویش او را به این صورت در آورده، ما هم این یک پر را که از بال پریان است به زمین می اندازیم، صاحبش آن را در آب بجوشاند و با آن آب بدن خرش را بشوید تا او دوباره به صورت اولش برگردد.

آنها این را گفتند و رفتند. صاحبم به گفته های کبوتر عمل کرد و مرا شست و باز من به صورت انسان در آمدم. من از او خداحافظی کردم و به خانه ام آمدم و کتک مفصلی به زنم زدم. او باز یک دعایی خواند و من به صورت یک سگ در آمدم، و در کوچه و بازار ول ول می گشتم تا اینکه به جلو مغازه گوشت فروشی رسیدم، به جلو من استخوان انداختند، من نخوردم. همچنان به چشم های حسرت آلود به او نگاه می کردم. قصاب که خیلی فهمیده بود زود به من نگاه کرد دید من با سگ های دیگر فرق دارم و مرا به خانه اش برد. چند روزی این گونه گذشت تا اینکه مثل دفعه اول در حیاط ایستاده بودیم که دو تا کبوتر روی دیوار نشستند و بعد از گفتگوی زیاد گفتند اولا ما یک دعا می خوانیم که آن را حفظ کنی و بخوانی و به دختر عمویت بخوانی تا او به صورت یک قاطر در آید. ما یک عدد از پر پریان را به زمین می اندازیم اگر قصاب آن را بردارد در آب بجوشاند و تو را در آن بشوید همان محمد خواهی شد.

قصاب چنان کرد و من به صورت انسان در آمدم و دعا را نیز به من یاد داد بعد از این که به خانه آمدم کتک مفصلی به زنم زدم و افسون را خواندم و او را به صورت قاطر در آوردم. اکنون آن قاطر را که می بینی دختر عمویم است. هر روز پس ماندۀ غذای سگم را با کتک به او می خورانم. این بود سر و راز من که شنیدی، حالا حاضر شو تا بکشمت. حاتم گفت لطفا کمی اجازه بده تا دو رکعت نماز بجا بیاورم. مرد گفت هیچ عیبی ندارد صد رکعت بخوان. حاتم رفت تا تجدید وضو کند، کلاه را بر سرش گذاشت و سوار قالیچه شد و گفت به عشق حضرت سلیمان مرا نزد گدائی که می گوید انصاف نگهدار بگذار. چشمهایش را بست و رفت، مرد هر چه گشت حاتم را پیدا نکرد، اما قاطر را به صورت انسان در آورد و خودش را کشت.

موقعی که حاتم نزد گدا رسید و داستان را برای او گفت، گدا هم گفت حالا گوش کن تا من رازم را به تو بگویم، ما دو نفر بودیم نام من حسن و نام دوستم حسین بود و از زمان کودکی با هم بودیم تا اینکه بزرگ شدیم، من دهقان شدم او هم چوپان شد. روزی در یک کوه یک گنج پیدا کردیم من به حسین گفتم شما برو و آنها را با طناب بالا بفرست بعد تو را بالا می کشم و طلا ها را قسمت می کنیم ولی من او را بالا نکشیدم بلکه شیطان بر دلم خیمه زد و یک سنگ بزرگی را به سرش انداختم و او مرد و من هم بی درنگ کور شدم. از آن زمان به همه می گویم انصاف نگهدار. حاتم از او خداحافظی کرد و سوار قالیچه شد و خودش را به خانه مرد اذان گو رسانید و قصه گدا را برایش تعریف کرد.

اذان گو گفت: حال گوش کن به سر من. روزی بالای مسجد اذان می گفتم که دیدم در پائین برج، دختری ایستاده آنقدر قشنگ بود که حد نداشت من عاشق او شدم و پس از تمام کردن اذان پائین آمدم و با اصرار فراوان او را به خانه ام مهمان کردم. بعد از چند روزی از او تقاضای ازدواج کردم گفت آقای مومن، من پری هستم و نمی توانم با انسان زندگی کنم ولی من قول دادم که او هر طوری بخواهد همان طور با او رفتار کنم. او از من خواست هیچ موقع به میان دو کتفش دست نزنم. پس با او ازدواج کردم. یک سال از زندگی مان می گذشت تا این که شبی به میان کتفش دست زدم. ناگهان از خواب پرید و بچه ای را هم که داشتیم با خود برداشت و پرواز کنان رفت.

من هر چه خودم را کتک زدم دیگر هیچ فایده ای نداشت. میان دو کتفش دو تا بال وجود داشت. حالا دو سال از این واقعه می گذرد و موقعی که اذان را تمام می کنم او را همان جا می بینم و از ناراحتی خودم را کتک می زنم و بیهوش می شوم. حاتم از او هم خداحافظی کرد سپس سوار قالیچه حضرت سلیمان شد و به نزد گلچهره آمد و سر و راز و حقیقت هر سه مرد را تعریف کرد و بالاخره با گلچهره ازدواج کرد و هفت شبانه روز جشن گرفتند.