شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان یکی از پسرانش

کلمات کلیدی :

 

شیوانا با تعدادی از شاگردانش از راهی می گذشت. نزدیک دروازه شهری با ردیفی از فروشندگان دوره گرد روبه رو شد که کنار جاده بساط خود را پهن کرده بودند و به رهگذران غذا و لباس و میوه می فروختند. شیوانا متوجه شد که یکی از فروشندگان پیرزنی است که میوه های خود را در سبوی مقابل خود چیده و به خاطر قیمت مناسب و کیفیت میوه ها مردم را به دور خود جمع کرده است. چند قدم بالاتر چند جوان میوه فروش بودند که کسی از آنها خرید نمی کرد . ناگهان ان چند جوان طاقت شان تمام شد و با عصبانیت سراغ پیرزن رفتند و با لگد سبد میوه های او را به گوشه ای پرت کردند و مانع از کسب و کار او شدند. پیر زن هم که قدرت مقابله با آنها را نداشت مدام با صدای  بلند می گفت : به زودی پسر رشیدش خواهد آمد  و آنها را ادب خواهد کرد. شیوانا به شاگردان گفت : کنار بایستید و به نزد پیرزن رفت و با صدای بلند او را مادر خطاب کرد . سپس شروع کرد به جمع کردن  میوه ها. میوه فروش های جوان تا این صحنه را دیدند با ترس و لرز وسایل خود را برداشتند و از آنجا راه خود را ادامه دادند.


در طول راه شاگردی از شیوانا پرسید: آیا آن پیرزن واقعاً مادر شما بود ؟! شیوانا لبخندی زد و گفت : می توانست باشد! آن جوان ها می توانستند پسران او باشند! اما حرص و طمع و خودخواهی باعث شد از یاد ببرند همه ی انسان ها اجزای  یک پیکر هستند. پیرزن در آن لحضه نیاز به یکی از پسرانش داشت. من هم می توانستم آن پسر باشم. برای همین کنارش نشستم و مانند یکی از پسرانش به او کمک کردم . به آن دو جوان هم کاری نداشتم ، خودشان گریختند. در حقیقت آنها از یکی از پسران پیرزن ترسیدند  و چون می دانستند خطا کارند فرار کردند . فراموش نکنید که برای حمایت از کسانی که نیازمند کمک ما هستند حتماً لازم نیست با آنها فامیل باشیم.