شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

بهروز دهقانى : محمد گل بادام

کلمات کلیدی :

افسانههاى آذربایجان 

روزی، روزگارى پادشاهى بود که دخترى داشت. پادشاه دخترش را در پرده نگه داشته بود و دختر حتى روى آفتاب را هم ندیده بود. او فقط دایه‌اش را مى‌دید و بس. یک روز داشت بازى مى‌کرد، چیزى از دستش دررفت و شیشه‌ٔ پنجره شکست و چشم دختر پادشاه به خورشید افتاد. برف تازه باریده بود و آفتاب می درخشید. دختر دو پایش را کرد توى یک کفش و به دایه‌اش گفت: من آن را مى‌خواهم! باید آن را به من بدهید! او خورشید را ندیده بود و نمى‌دانست که چیست. دایه‌اش گفت که جانم، خورشید را نمى‌شود گرفت. دختر دست برنداشت و آخر سر دایه مجبور شد که او را بلند کند تا از پنجره به بیرون نگاه کند شاید دست بردارد. دختر دید که برف باریده و روى برف دو تا پرنده نشسته‌ و آن طرف‌تر دو قطره خون روى برف ریخته. یکى از پرنده‌ها به دیگرى گفت: خواهر، ببین توى دنیا چیزى زیباتر از برف و خون پیدا مى‌شود؟ 


دیگرى جواب داد: چرا پیدا نمى‌شود. محمد گل بادام از هر چیزى زیباتر است. دختر پادشاه ندیده و نشناخته عاشق محمد گل بادام شد و مریض شد و روز به روز رخش زرد و پریده شد و کسى درد و مرض او را نفهمید. پادشاه وزیرش را خواند و گفت: وزیر، چهل روز مهلت به تو مى‌دهم که علت بیمارى دخترم را پیدا کنى و الا مى‌دهم سرب داغ در گلویت بریزند. سى ‌و نه روز گذشت و وزیر کارى نکرد. شب سى‌ و نه گرفته و غمگین به خانه آمد. دختر کوچکش گفت: پدر، باید به من بگوئى که چه شده و چرا گرفته‌ای!

وزیر گفت: دختر جان، تو چه کارى از دستت برمى‌آید داستان این است که دختر پادشاه مریض شده و حکیم‌ها نمى‌دانند مرضش چیست و پادشاه به من گفته که اگر تا چهل روز فکرى به حال دخترش نکنم سرب داغ در گلویم مى‌ریزد. فردا روز آخر است و من از آن مى‌ترسم و گرفته‌ام. دختر وزیر گفت: پدر، اینکه کارى ندارد! بگو پادشاه یک مهمانى بدهد و دخترش را هم آنجا بفرستند؛ باقیش با من.

وزیر صبح زود رفت و موضوع را به پادشاه گفت. پادشاه همان روز در باغ خود مهمانى داد. زن و دختران همه‌ى وزیرها و وکیل‌ها را به باغ خواندند. دختر وزیر به پدرش گفت: پدر بگو یک قلب گوسفند را چاک‌چاک بکنند و توى باغ از جائى بیاویزند. بعد دختر پادشاه را با خودش برداشت و به گردش برد. وقتى که چشم دختر پادشاه به قلب چاک‌چاک افتاد، آهى کشید و گفت: اى قلب، قلب من از عشق محمد گل بادام چاک‌چاک شده، تو براى خاطر کى چاک‌چاک شده‌ای؟

دختر وزیر آمد و قضیه را به پدرش گفت. وزیر هم رفت پیش پادشاه و گفت: پادشاه دخترت عاشق محمد گل بادام شده. من دردش را پیدا کردم، درمانش را خودت بکن. پادشاه غضبناک شد و گفت: من دیگر دخترى به این نام و نشان ندارم. این دختر آبروى مرا برد. هنوز در پرده بوده که عاشق محمد گل بادام شده ... صندوقى بیاورید! صندوقى آوردند. پادشاه دخترش را گذاشت توى صندوق و انداخت به رودى که از جلو قصر مى‌گذشت. محمد گل بادام داشت باغ خودش را آبیارى مى‌کرد که دید آب ‌بند آمد. رفت دید صندوقى جلو آب را گرفته. صندوق را درآورد باز کرد، دید دخترى توى صندوق نشسته است. دختر را ول کرد و آمد به خانه.

ننه‌اش پرسید: محمد گل بادام، چه بود؟ محمد گفت: هیچ‌چیز، یک قوطى و توش یک دختر. درش آوردم و ولش کردم که برود پى کار خودش. ننه‌اش گفت: مى‌خواستى بیاوریش پیش ما بماند. محمد گفت: ول کن ننه! یک دختر بود دیگر، همین! دختر ایستاده بود پشت در و فهمید که محمد گل بادام همین خودش است. ننه‌اش دست برنمى‌داشت و هى مى‌گفت که، آخه پسر جان، من هم تک و تنهایم. برو او را بیاور همدم و هم‌صحبت مى‌شویم. آخر سر محمد گل بادام رفت دست دختر را گرفت و آورد سپرد به دست ننه‌اش. یک ماه و دو ماهى با هم زندگى کردند. ننه‌ٔ محمد گل بادام دختر را خوب پائید و دید که رفتار و حرکت او به دخترهاى معمولى نمى‌ماند. روزى از او زیر پاکشى کرد و دختر تمام سرگذشت را براى ننهٔ محمد گل بادام گفت. گفت که از عشق پسرت شب و روز ندارم.

ننه هر روز که محمد گل بادام به خانه مى‌آمد، به او مى‌گفت: محمد گل بادام، بیا این دختر را بگیر. محمد گل بادام هم مى‌گفت: ول کن ننه! اگر دختر خوبى بود چرا روى آب ‌آمد پیش ما؟ یک روز صبح وقتى که محمد گل بادام مى‌خواست بیرون برود، ننه‌اش گفت: محمد گل بادام امروز به کدام باغ مى‌روی؟ محمد گل بادام گفت: به باغ گل سفید. بعد از رفتن او، ننه‌اش یک اسب سفید و یک دست لباس سفید به دختر داد و گفتنى‌ها را گفت و راهش انداخت که برود به باغ گل سفید. از در که وارد ‌شد، دید محمد گل بادام دارد مى‌آید. گفت: گل بچینم، غنچه بچینم، از گل و غنچه، خونچه بچینم، اى گل بادام، ناز مکن برام، درد آوردم و درمان مى‌خواهم.

صندلى آوردند. خانم نشست کمى از اینجا و آنجا صحبت کردند. دختر به دوروبرش نگاه کرد. محمد گل بادام پرسید: خانم، چه مى‌خواهید؟ گفت: آب مى‌خواستم. گل بادام گفت: براى خانم در ظرف طلا آب بیاورید! دختر آب را گرفت و خورد، ظرفش را پس داد. از هر گل یک دسته برایش چیدند و او برگشت به خانه. عصر هم محمد گل بادام آمد. ننه‌اش دوباره گفت: محمد گل بادام، بیا این دختر را بگیر. محمد گل بادام گفت: ننه، دختر ندیدى و خیال مى‌کنى این آش دهن‌سوزى است. امروز دخترى آمده بود به باغمان، چه دختری! صد بار زیباتر از دختر دیروزی. ماه بود، ماه! ننه‌اش چیزى نگفت. صبح باز به پسرش گفت: محمد گل بادام به کدام باغ مى‌روی؟

گل بادام گفت: به باغ گل سرخ. ننه‌اش باز یک اسب سرخ و یک دست لباس سرخ به دختر داد و گفتنى‌ها را گفت و راه را انداخت به‌طرف باغ گل سرخ. دختر از در که وارد مى‌شد دید محمد گل بادام دارد مى‌آید. گفت: گل بچینم، غنچه بچینم، از گل و غنچه خونچه بچینم، ای گل بادام، ناز مکن برام. باز صندلى آوردند خانم نشست و کمى با گل بادام از اینجا و آنجا صحبت کرد. بعد به دور و برش نگاه کرد. گل بادام پرسید: خانم، چه مى‌خواهید؟ دختر گفت: آب مى‌خواستم. گل بادام گفت: براى خانم در ظرف طلا آب بیاورید! دختر گفت: خیر، ما از ظرف طلا آب نمى‌خوریم؛ در ظرف بلورى بیاورید. در ظرف بلورى آب آوردند. آب را که خورد، ظرف را از دستش انداخت و ظرف افتاد روى پایش و شکست و پایش زخمى شد. محمد گل بادام دست کرد و دستمالش را از جیبش درآورد روى زخم بست. باز از هر گل یک دسته برایش چیدند و او برگشت به خانه.

عصر هم محمد گل بادام آمد. ننه‌اش دوباره گفت: محمد گل بادام، بیا این دختر را بگیر! گل بادام گفت: آخه ننه، تو چه دیده‌ای! امروز هم دخترى آمده بود به باغمان، چه دختری! صد بار زیباتر از دخترهاى روزهاى پیش. آدم از تماشایش سیر نمى‌شه. ننه به دختر یاد داده بود که برود لب حوض جایش را بیندازد و بخوابد. گل بادام رفت وضو بگیرد، دید دخترى پشت سر هم ناله مى‌کند و مى‌گوید: به عشق تو، اى جام طلا، جان و دل من افتاد تو بلا، بسوزى، اى باغ گل سرخ، همه‌ش خار شدى براى من،آخ پاى من! آخ پاى من!

گل بادام این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کرد که ببیند کس دیگرى آن‌طرف‌ها هست یا نه. وقتى که یقین کرد که صدا از کسى دیگرى نیست، رفت پاى دختر را نگاه کرد، دستمال خودش را دید که به پاى دختر سرخ‌پوش بسته بود. آمد پیش ننه‌اش و گفت: ننه، این دفعه مى‌خواهم این دختر را بگیرم! ننه‌اش گفت: پسر، در حقیقت این دختر فلان پادشاه است. پیش عشق تو آمده اینجا. همان دخترى است که سه روز است مى‌آید پیش تو. محمد گل بادام دختر را گرفت و هفت شبانه‌روز جشن گرفتند و شادى کردند.