شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آنتوان دو سنت‌اگزوپری : لبخند

کلمات کلیدی :

 

مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم؛ هی رفیق! کبریت داری؟


به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد؛ کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم؛ نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم. انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد، ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت.

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به این که او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. پرسید: بچه داری؟ با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: آره، ایناهاش.

او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم ... دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت، بی آنکه کلمه ای حرف بزند. یک لبخند زندگی مرا نجات داد.

داستان اگزوپری؛ لحظه ی پیوند دو روح است. همه ی ما به هنگام عاشق شدن و نگاه کردن به چشمان نوزادی این حس را تجربه کرده ایم. وقتی به کودکی لبخند می زنیم او با همه ی وجود به ما لبخند می زند. در حقیقت روح کودکانه درون ماست که به لبخند کودک پاسخ می‌دهد. اما در دنیای مجازی و افسانه ای؛ و شاید زندگی عادی، بعضی از ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. مدارج علمی، مدارک دانشگاهی، موقعیت شغلی و ... لایه هایی است که من حقیقی در زیر آنها نهفته است. روح ما در زیر لایه هایی است که ساخته و پرداخته خود ماست. آن لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند!