شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آرامش سنگ یا برگ!

کلمات کلیدی :

 

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته و غمگین به سطح آب زل زده بود. مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. سالخورده او را دید و متوجه حال پریشان جوان شد و کنار او نشست. مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام! همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است و به شدت نیازمند آرامش هستم. نمیدانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ مرد سالخورده برگی از درخت کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن! وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد و با آن میرود. سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.


مرد سالخورده گفت: سنگ را دیدی به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد اما امواجی روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟ مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز نهر بالا و پایین می رود و حال معلوم نیست کجاست؟

مرد سالخورده گفت: اگر آرامش سنگ را برگزیدی پس تاب ناملایمات را داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرامش و قرار خود را از دست نده. در حقیقت از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش. مرد جوان که آرام شده بود، نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب میکردید یا آرامش برگ را؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام را به دست خالق رودخانه هستی سپرده ام و چون میدانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمیشوم. من در زندگی آرامش برگ را میپسندم.  ولی میدانم خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم برگ را توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت.

سپس پیرمرد گفت: بگذار داستان ی برایت تعریف کنم؛ یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن تعدادی از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را مجدد و با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند. شاخه از کارش بسیار لذت می برد.

اما برگی سبز و درشت به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خودش را تکاند تا اینکه برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد.

باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد و ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی و افسانه ای پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی اینکه من نشانه ی حیات تو بودم.

ای محبوب من!

با دستان حمایتگر خویش مرا دربرگیر

که با تو هیچ غمی نمی تواند مرا از پای درآورد.