شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هزینه دوست داشتن

کلمات کلیدی :

 

شیوانا با جمعی از شاگردان بیرون شهر زیر درختی نشسته بودند. زنی میانسال و دست فروش از راه رسید و شیوانا را شناخت، سلام کرد و گفت: مرا میشناسید؟ همان کسی هستم که بیست سال پیش، تازه ازدواج کرده بودم چند مرتبه برای مشکلم نزد شما آمدم و از شما مشورت گرفتم و شما جوابی دادید که الان تازه متوجه ان شده ام.خواستم به خاطر درس خوبی که دادید تشکر کنم. شیوانا با تبسم پرسید: هنوز دوستش داری! و زن با نگاهی غم زده گفت: آری، ولی میتوانست بهتر از این باشد! شاگردان شیوانا از زن خواستند تا داستان خود را تعریف کند.


زن روی زمین نشست و گفت: خانواده من ثروتمند بودند.پدرم برای من مزرعه ای بزرگ به ارث گذاشت.یکی از جوانان فامیل به خواستگاریم آمد و به اصرار مادرم با او ازدواج کردم اما او از همان روز اول مرا بسیار محدود کرد و اجازه نداد مثل روز هایی که نزد خانواده بودم مهارتی بیاموزم و رشد کنم. هر جا میرفتم دنبالم می آمد، وقتی در خانه تنها بودم  در را رویم قفل میکرد و بهانه می آورد که آدم های بیرون خطرناک اندو به تو آسیب میرسانند.

روزی شیوانا را دیدم  و از او در مورد وضعیت زندگیم مشورت خواستم. شیوانا از من پرسید آیا همسرم را دوست دارم یا خیر؟ و من جواب دادم آری! ولی این رفتارهای غیر انسانی او آزارم می دهد. شیوانا هم به من گفت که در همین شرایط  سعی کنم مهارتی بیاموزم و در آن استاد شوم چون حتما به آن نیاز خواهم داشت. من هم با وجود همه محرومیت هایی که نصیبم شده بود به اموختن هنرهای دستی روی آوردم در حالی که همسرم اجازه نمیداد حتی با زن های همسایه همکلام شوم و از آن ها درس های جدید بیاموزم.

سال ها گذشت.اوضاع اقتصادی ما بهم ریخت.روزی همسرم نزد من امد و گفت میخواهد مزرعه موروثی مرا بفروشد و با آن مزرعه ای بزرگتر و حاصل خیز تر بخرد. من هم به ناچار قبول کردم به این شرط که سهمی از مزرعه متعلق به من باشد. اما او مرا فریب داد و به این بهانه که نباید با افراد غریبه برخورد کنم کل مزرعه جدید را به اسم خودش گرفت و آن را هم نتوانست نگه دارد و در طول سالیان دراز همه چیز را بر باد داد.

چند سال قبل که همسرم کاملا پیر و ورشکست شده بود اجازه داد تا برای سیر کردن شکممان اجناسی که می ساختم را  به بقیه بفروشم. در حقیقت اکنون همین هنری که در آن شرایط سخت یاد گرفتم به دردم خورده است و از طریق آن میتوانم نان بخور و نمیری برای خودم و همسرم فراهم کنم، دیگر ثروتی برایمان باقی نمانده است جز همین هنر و مهارتی که در جوانی با سختی و مرارت فراوان یاد گرفتم. زن این را گفت و برخاست و رفت.

شاگردان با حیرت از شیوانا پرسیدند: این زن تاوان چه چیزی را میدهد؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: هزینه دوست داشتنش را! دوست داشتن همیشه هزینه دارد. اگر کسی میخواهد بند عشق باشد حتما باید مهارتی متفاوت بیاموزد و برای روز مبادا سرمایه ای خاص کنار بگذارد. به خصوص اگر این محبت نثار کسی شود که بیمار است و دیر یا زود به خودش و دیگران آسیب میرساند. در این حالت هزینه عشق بسیار بالاست  و باید برای روز مبادا هنر و مهارتی بلد باشی که از بین نروی.