شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عنصر المعالی کیکاوس بن قابوس : ستوده ی جاهلان

کلمات کلیدی :

 

 

گویند روزی افلاطون نشسته بود با جمله ی خواص آن شهر، مردی به سلام وی در آمد و بنشست و از هر نوعی سخن می گفت. در میانه ی سخن گفت: ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که حدیث تو می کرد و تو را دعا و ثنا می گفت: که افلاطون حکیم سخت بزرگوارست و هرگز چو او کس نباشد و نبوده است. خواستم که شکر او به تو رسانم. افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد. این مرد گفت: ای حکیم از من تو را چه رنج آمد که چنین دل تنگ شدی؟ افلاطون حکیم گفت: مرا ای خواجه از تو رنجی نرسید و لکن مصیبتی از این بزرگتر چه باشد که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید ، ندانم که چه کار جاهلانه کرده ام که به طبع او نزدیک بوده است و او را خوش آمده است و مرا بستوده، تا توبه کنم از آن کار. مرا این غم از آن است که هنوز جاهلم، که ستوده ی جاهلان هم جاهلان باشند .