شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مارمولک زمردین

کلمات کلیدی :

 

مرد خدا و نیک نفسی به نام پدرو سن ژوزف دو بتانکورت، سیصد سال پیش در شهر سانتیاگو در گواتمالا زندگی می کرد؛ روزی در حومه شهر غرق در اندیشه بود. شخصاً مشکلی نداشت که به آن بیاندیشد زیرا ساده می‌پوشید و بیش از آن هم چیزی نمی‌خواست اما اندیشة او دربارة بیماران و فقرا بود. پدرو در حومة شهر بیمارستان و نوانخانه ای برای بینوایان ساخته بود. هر روز راهبان سبد‌های پر از نان را به نوانخانه می‌آوردند.


بیمار بیش از تعداد تختخواب بود و پدرو می‌اندیشید که چه چاره‌ای بکند تا بتواند همة درماندگان را یاری بکند. با این افکار دست به گریبان بود که چشمش به مرد سرخ‌پوست فقیری افتاد که به طرف او می‌آمد. مرد خسته و وامانده بر عصایی تکیه کرده بود و لنگ‌لنگان نزدیک پدرو آمد و غمگین به او سلام کرد. برادر روحانی متوجه اندوه مرد بیچاره شد و از او پرسید: فرزند چه بر سرت آمده؟ مرد سرخ‌پوست گفت: پدر روحانی، من در بدبختی و سختی غوطه‌ورم، اسمم ژوان مانیوئل ژوراکان است، زنم بیمار است و در حال مرگ و پولی ندارم که برای او دوایی بخرم، دو پسرم از گرسنگی مشرف به موت هستند؛ حتی یک غاز ندارم که خوردنی برایشان فراهم کنم، قسم می‌خورم که آنچه می‌گویم عین حقیقت است.

روحانی نگاهی به قیافة مرد دردمند کرد و دانست که راست می‌گوید. نانهایی که آن روز راهبان برای نوانخانه آورده بودند تمام شده بود و پولی نداشت. هیچ‌کدام یک شاهی هم نداشتند. پدرو بی‌اختیار دست به جیب برد و امیدوار بود بلکه یک سکة پول در ته جیب‌هایش پیدا بکند. اما جیب‌هایش خالی خالی بود. همیشه همین‌طور بود. هر چه گشت حتی یک پول سیاه هم ته جیب‌هایش پیدا نکرد. روحانی سر به آسمان کرد. گویی می‌خواست با چشمانش حل مشکل مرد دردمند را در آسمانها بخواند. با خود اندیشید که در این روز زیبا حتما وسیله‌ای برای کم کردن درد مرد بینوایی که در برابرش ایستاده است وجود دارد.

آنها با هم در کنار گذر ایستاده بودند که ناگاه صدایی در نزدیکی خود شنیدند. از زیر بوته‌ای غرق در گل‌های آبی رنگ، مارمولک سبز کوچولویی بیرون خزید و در برابر نور آفتاب درخشید. برادر روحانی تبسم ملایمی کرد. دست برد و مارمولک کوچک را برداشت و به آرامی کف دست ژوان گذاشت. مرد بینوا حیرت‌زده به قیافة پدرو نگریست و بعد کف دستش به مارمولک نگاه کرد، وقتی دید که مارمولک بی‌حرکت و بی‌جان در کف دستش است تعجب کرد. مارمولک سبز بود. اما رنگ سبز آن به زمرد می‌مانست. متوجه شد که مارمولک واقعاً زمرد شده است.

ژوان با چشم‌های اشک‌بار از پدرو سپاسگزاری کرد و مارمولک زمرد را به بازار برد و در ازای آن از تاجری پول گرفت و پول را به مصرف غذا و دوا رسانید. سال‌ها گذشت. پسران ژوان بزرگ شدند و به کسب و تجارت پتو و شال مشغول شدند. ژوان مالک زمین بزرگی شده بود و گله‌های بیشمار داشت. اما مرد سرخ‌پوست به سادگی زندگی می کرد. یک‌شاهی یک‌شاهی جمع کرد تا بلکه بتواند مارمولک زمردی را که به تاجر فروخته بود باز بخرد. مارمولک زندگی او را تغییر داده بود و او را به مال‌ومنال رسانده بود. عاقبت روزی فرا رسید که سرخ‌پوست به بازار نزد تاجر رفت و مارمولک زمرد را باز خرید. و بعد به جستجوی پدرو بر‌آمد.

سرانجام او را یافت اما از دیدار او حیرت بسیار کرد زیرا پدرو آن مرد خدا، پیر شده بود و موهایش سفید و لباس‌های او مثل سابق کهنه بود. مرد سرخ‌پوست پدر روحانی را مخاطب ساخت و گفت: پدر، سلام بر تو. آیا مرا به یاد نمی‌آوری؟ من مانیوئل ژوراکان هستم. همان کسی که تو سال‌ها پیش یک مارمولک زمردی به من دادی و من اکنون آن را پس آورده‌ام. پدرو به فکر فرو رفت و کوشید که داستان چندین و چند سال پیش را به خاطر بیاورد. ژوان گفت: پدر روحانی، آن را بگیر. خوش یمن است و برای من آمد داشت. آن را بگیر و از رنج معاش بیاسای. این جواهر قیمتی است و زندگی را بر تو آسان می‌کند و پارچه‌ای را که در آن مارمولک زمرد را پیچیده بود باز کرد و زیور جواهرنشان را در‌آورد و جلوی چشم روحانی گرفت. پدرو تازه واقعة گذشته را به یاد آورد. تبسم کرد و مارمولک را گرفت و آرام آن را به زمین گذاشت. فوراَ مارمولک جان گرفت و به صورت مارمولک سبز زنده‌ای در‌آمد. روی زمین خزید و لابه لای علف‌های بلند از نظر ناپدید شد.