شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هاجر اسوه ی صبر و استقامت

کلمات کلیدی :

  

 

به فرمان خداوند درونش گوش کرد و منو تنها تو اون بیابون بی آب و علف برای بدست آوردن خیلی چیزا با کودکش تنها گذاشت. سفر عرفانی او با ما، به آن سرزمین ختم شد. آنجا را مَسعی نامید. نمی دونم چی می دید که من نمی دیدم. من هم تسلیم اون شدم و خودمو سپردم به خدا. خیلی چیزا می خواست به خیلی ها ثابت بشه. این همه جا،  نمی دونم چرا اونجا رو انتخاب کرد. یکی هم منو صدا می کرد، هم آشنا و هم صدایش برایم  دلنشین بود. با دلی شکسته در آن بیابون برهوت برای بدست آوردن جرعه ای آب برای کودکم، نه خودم ، در تکاپو بودم. تشعشع آفتاب، گرمای سوزاننده ی کویر و شنهای داغ، طاقت از من بریده بود. 


جامه ی معصیت از تن بیرون آوردم و لباس طاعت و بندگی پوشیدم . با اشک هایم صورتم را تطهیر کردم و از صفا به مروه و از مروه به صفا رفتم، یعنی از صداقت به مروت و مردانگی، و از مردانگی به صفا رسیدم. نمی دونم چرا به مروه ختم نشد. استقامت، حرکت، هروله و تلاش. سعی من در حضور خداوند بود و بس. من بودم و او! نه طواف خانه و گل، که زیارت دل و حقیقت بود! من هم با فرشته ها زمزمه می کردم. لبیک، لبیک. ما قربانی عشق ابراهیم به درگاه معشوقش بودیم  و هر کدام پیامی و لبیک بر لب، حتی ابراهیم که در راه باز گشت بود. همه ی ما به دعوت آنجا بودیم. حتی پسرم.

کوبش پاهای کودکم از تشنگی بر روی شن های داغ و گریه های من برای نجات او. زجه و فریادم، اشک ها و التماس فرشته ها را به همراه داشت. آنها دستان مرا محکم گرفته بودند. از خلوصم به آب زمزم و از درون به آب حیات رسیدم. خواستم و او گفت بشود، شد آنچه که باید میشد! آب زلال زمزم چشمانم را روشن کرد. صفات شیطانی را تقصیر کردم و قلبم با نور منور خداوند روشن شد. و آن امانت خداوند ( اسماعیل ) را از آب حیات خورانیدم تا از نسلش فرزندانی پاک بوجود آید. و ماسح فرزندم، آن را بازگو کند. در آن تنهایی، در سرزمین امید، کرامت، استجابت دعا و عنایت، آنچه من مستحقش بودم به من عطا فرمودند، گفت آن بانوی پاک.

به لطف خداوندگارم با عشق و احترام تقدیم به روح پاک مادرم، پدرم

ارواح طیبه شهداء، صلحاء و همه ی عزیزانی که لطفشان همیشه شامل حال من بوده و هست.