شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حسن آدینه زاده، زهرا حسینیان، سلماز بهگام

کلمات کلیدی :

 دو قدم تا لبخند

در خواب کتاب گذشته ام را گشودم و روزهای سپری شده ی عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش جای پا بود. یکی مال من و یکی مال دیگری. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها ... همه و همه را می دیدم. اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جفت جای پاست.نگاه کردم ،همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی با تلخی ها، ترس ها، دردها، بیچارگی ها. با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری.


هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها،مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟ خداوند با مهربانی مرا نگاه کرد. لبخند زد و گفت: فرزندم من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی ... من بقول خود وفا کردم و هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای... آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی، جای پای من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!