شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مثنوی جلال الدین محمد مولوی : مارگیر بغداد

کلمات کلیدی :

 

 

مارگیری در زمستان به کوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مرده‌ای دید. ابتدا خیلی ترسید, امّا بعد از ساعتی تصمیم گرفت آن را به شهر بیاورد تا مردم تعجب کنند و بگوید که اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته‌ام و بدین واسطه از مردم پول بگیرد. او اژدها را کشان کشان, تا بغداد آورد. همه فکر می‌کردند که اژدها مرده است، اما او زنده و در سرما بی حرکت شده بود. مثل دنیا که در ظاهر فسرده و بی‌جان است اما در باطن زنده و دارای روح است.


مارگیر به کنار رودخانة رفت تا اژدها را به نمایش بگذارد, مردم از هر طرف دور او جمع شدند و او منتظر بود تا جمعیت بیشتری وارد شود و بتواند پول بیشتری بگیرد. اژدها را زیر  پلاس پنهان کرده بود و برای احتیاط آن را با طناب محکم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم کرد، یخهای تن اژدها باز شد و ناگهان تکان خورد، مردم ترسیدند و فرار کردند، اژدها طنابها را پاره کرد و از زیر پلاسها بیرون آمد و به مردم حمله بُرد. مردم زیادی در هنگام فرار زیر دست و پا کشته شدند. مارگیر از ترس برجا خشک شد و از کار خود پشیمان گشت. در یک لحظه اژدها مارگیر را یک لقمه کرد و خورد و دور درخت پیچید تا استخوانهای مرد در شکم او خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتی پیدا کند, زنده می‌شود و ما را می‌خورد.