شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق نیشابوری : اسوه ی صبر و استقامت ایوب

کلمات کلیدی :

 

حضرت ایوب، درود و رحمت خداوند بر او باد از نواده هاى اسحاق بن ابراهیم و داماد افرائیم بن یوسف بن یعقوب، به پیامبرى و نبوت برانگیخته شد به امر خدا. خداوند از نعمتهاى بى پایان خود، جوانی، زیبایی، ثروت، فرزندان خوب، سلامتی، صبر، سیادت، دوستان خوب، همسری مهربان، غلامان و ندیمه های بسیار، مرکب هایی زیبا، شتران و گوسفندان بی شمار و مزارع آباد به او عنایت فرمود. همواره بر سفره اش یتیمان، مستمندان، خویشاوندان و نزدیکان مورد تفقد قرار مى گرفتند. وی صاحب چندین سرزمین از بلاد شام و یکی از ثروتمندترین مردان زمان محسوب می شد، با این حال از حقیقت و حضرت دوست لحظه ای غافل نمی گردید.


روزی جمعی از فریشتگان دور هم جمع بودند و درباره ایوب با هم صحبت می نمودند. فریشته ای گفت: فعلاً هیچکس به پای ایوب نمی رسد و خداوند هم از او به نیکى یاد کرد. ابلیس تمام آن سخنان را شنید و به حسد و کینه شدیدی دچار گشت و به خدا گفت: او کار مهمی نمی کند که تو را پرستش می کند! هرکس جای او بود و زندگی مجللی داشت از ترس از دست دادن ثروت، تو را عبادت می کرد. او بنده‏ ی نعمات شماست و از آن جا که به او صحّت و عافیت داده‏اى، حمد و سپاس تو را بر زبان مى‏راند، هرگز او را با سختى و بلا امتحان نکرده‏اى. اگر او دچار بلا و مصیبت شود، کافر شده و تو را فراموش مى‏کند. خداى متعال فرمود: تو آزادى که بر مال او مسلّط شوى. ابلیس به شیاطین گفت: هر قدرتى دارید به کار بندید و مال ایّوب را نابود کنید. خداوند مرا بر مال او مسلّط نمود.

همه ی ثروتش آتش گرفت، شترها، گوسفندان و اسب ها ... همه هلاک شدند. ابلیس به صورت چوپان نزد ایّوب رفت. او را در محراب عبادت مشغول نیایش یافت. گفت: مى‏دانى خدایى که او را عبادت مى‏کنى، با شتران و اموال تو چه کرده است؟! او گفت: اموالم متعلّق به خدا و آنها بصورت امانت در دست من بوده است. خداوند از من به حفظ یا هلاک آن ها سزاوارتر است، سپاس معبود یکتا را. او بود که آن ها را بخشید و اکنون آن ها را از من گرفته است. عریان متولد شدم و بی نیاز بسویش محشور خواهم ‏شد، خدا به تو و آن چه به تو بخشیده، سزاوارتر است، او وارث مطلق است، نه افسانه ای که بعضی انسان ها برای دیگران می نگارند.

 مردم با شنیدن این اتفاق عجیب، شگفت زده شدند و هر کسی حرفی زد به گذاف. یکی گفت: عبادت و نماز ایوب از روی خودنمایی و غرور بوده، این بلا سرش آمده است. دیگری داستان ی دیگر بافت: خدا ایوب را به این روز انداخته تا دشمنانش را شاد کند. امّا اخبار بد در ایمان ایوب تغییری ایجاد نکرد. ابلیس گفت: ایوب!دیدی خدا چه به روزت آورد؟ دیدی چطور تو را سکّه ی یک پول کرد؟ تو باز هم او را عبادت می کنی! ایوب گفت: من سال های زیادی از آن مال و ثروت استفاده کردم و حالا بی انصافی است که شکر آن سال ها را به جا نیاورم.

ابلیس پیش خدا رفت و گفت: ایوب دلگرم به فرزندانش و جوانی آن هاست. اگر دلخوش بچه هایش نبود یادی از تو نمی کرد. به امر خدا قصری که فرزندان ایوب آن جا زندگی می کردند لرزید، قصر و ستون های قصر ویران شد و فرزندان وی از بین رفتند! این حادثه ى تلخ ایوب را بسیار ناراحت و غمگین کرد. مدتها برای فقدان آنها اشک ریخت. امّا ایمان او سُست نشد. و گفت: فرزندان من امانتی بود که خدا به من هبه کرده بود و حالا آن هدیه ها را از من پس گرفته است.

بار دیگر ابلیس نزد خداوند رفت و گفت: ایوب به سلامتی خود امیدوار است و می داند که باز هم تو به او فرزندانی می دهی که زندگی را برایش شیرین می کنند. به همین دلیل تو را عبادت می کند تا مبادا بیشتر به او سخت بگیری. خدای مهربان و دانا، هدف نقشه های ابلیس را می دانست. به خواست خدا، بیماری خطرناکی به جان ایوب رسید که او را روز به روز ضعیف تر و لاغرتر و زمین گیرتر کرد! کم کم دوستان و آشنایان ایوب به بهانه های مختلف از او دور شدند و او تنها و فقیر و آزرده دل ماند! امّا همسر مهربان و وفادار ایوب او را تنها نگذاشت و از او با خوشرویی پرستاری می کرد.با وجودِ همه این گرفتاری ها ایوب مثل گذشته خداوند را شکر می کرد.

ابلیس هر کاری توانست کرد. در مقابل صبر و ایمان ایوب،کار هایش بی فایده بود.  پس سراغ همسر وی رفت و او را وسوسه کرد بر: این چه وضع و حالی است که برای شما پیش آمده؟ واقعاً فکر می کنی خدا شما را دوست دارد؟ اگر او توانا و شما بنده ى خوب او هستید، چرا هیچ کاری نمی کند؟ چرا شما را اینقدر عذاب می دهد؟چرا این همه بدبختی برای شما پیش آمده است؟ همسر ایوب به نزد شوهر رفت، گله کرد و همان حرف ها را تکرار.

ایوب به روی او نگاهی کرد و گفت: زمانی که ما نعمت داشتیم و سلامت بودیم چند سال طول کشید؟همسرش فکر کرد و در سکوت پاسخی نداد. ایوب باز سوال کرد: الان چند سال است که این گرفتاریها برای ما پیش آمده است؟ همسرش گفت: این سوالها را برای چه می پرسی؟ ایوب لبخندی زد و گفت: من از خدا خجالت می کشم که از او گله کنم در حالیکه روزگار خوشی ما چندین برابر سختی اش بوده است.حتما در کار خدا حکمتی است،من ذره ای در ایمان خودم شک ندارم و آن چیزی را که خدا برایم در نظر گرفته با جان و دل می پذیرم.

روزها به سختی برای ایوب گذشت، بسیار تلخ، اما او با صبر و تحمل از یاد خدا غافل نشد تا اینکه روزهای آزمایش به پایان رسید. فریشته از طرف خداوند مامور شد به نزد ایوب، و به او گفت: پایت را به زمین بکوب،چشمه ای از زیر پایت خواهد جوشید، خود را در آب شست و شو ده تا بیماری از وجودت بیرون رود .او به فرمان خدا عمل کرد و به خواست خدا بیماری و زخمها از بین رفتند و همسرش دوباره بنیه ی جوانی گرفت و دوباره صاحب فرزند و ثروت شدند.

 صبور بود و شکیبا، آنکه خوب یاد گرفت