شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

اکنات ایسواران : راه عشق

کلمات کلیدی :

 

 

راهب پیرهندویی کنار رودخانه‌ای در سکوت نشسته بود و مانترامِ خود را تکرار می‌کرد. روی درختی در نزدیکی او، عقربی حرکت می‌کرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد. همین که راهب خم شد و عقرب را که در آب دست و پا می‌زد از رودخانه خارج کرد، جانور او را گزید. راهب اعتنایی نکرد و به تکرار مانترام خود پرداخت. کمی بعد، عقرب باز به آب افتاد و راهب مانند بار قبل او را از آب درآورد و روی شاخه‌ی درخت گذاشت و باز نیش عقرب را چشید. این صحنه چندین بار تکرار شد و هر بار که راهب، عقرب را نجات می‌داد نیش آن را بر دست خود حس می‌کرد. در همان حال شخص روستایی بی‌خبر از اندیشه‌ها و نحوه‌ی زندگی مردان مقدس، که برای بردن آب به لب رودخانه آمده بود، با دیدن ماجرا، کنترل خود را از دست داد و با اندکی عصبانیت گفت: سوامیجی (استاد هندو)، من دیدم که تو چندین بار آن عقرب را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید. چرا رهایش نمی‌کنی جانور رذل را؟ راهب پاسخ داد: برادر، این حیوان که دست خودش نیست؛ گزیدن، طبیعت اوست.روستایی گفت: درست است، ولی تو که این را می‌دانی چرا طرفش می‌روی؟ راهب پاسخ داد: ای برادر، خوب من هم دست خودم نیست. من انسان هستم. رهانیدن، طبیعت من است!