شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کریستین بوبن : کودکی

کلمات کلیدی :

 

‏ در دو یا دو و نیم سالگی در گهواره‌ی گرگی به دنیا پا گذاردن را آغاز کردم. پیش از آن را نمی‌دانم، نمی‌توانم به یاد آورم. پدر و مادرم از من مراقبت می‌کنند، آنچه از شیر گرفته تا خنده را به من می‌دهند. وقتی می‌گویم پدر و مادر منظورم فقط پدر و مادر خودم نیستند. پدرم در سیرک مردیست همه کاره. بازوانی عضلانی دارد، با مچ های قوی و ناخن‌هایی سیاه، اگر بخواهم به یاد او بیفتم، چهره‌اش نیست که ابتدا جلوی نظرم مجسم می‌شود، بازوانش، مچ‌هایش و دست‌هایش است، همه‌ی اعضایی که مرا حمل می‌کنند، اگر چه از توپ های بزرگ و چند رنگی که خرس‌ها بر آن‌ها سوار می‌شوند و با پنجه‌هاشان به جلو می‌رانند، سبک‌ترم. همیشه سراپای پدرم غرقِ عرق است، همیشه زیر موتور کامیونی می‌خزد، یا میان پارچه‌ی روی هم تا شده‌ی چادر سیرک جابه‌جا می‌شود و یا صندوق‌، لاستیک‌ کامیون و تخته‌های کار را جابجا می‌کند.


من زنگ تفریحش هستم. وقتی از بلند کردن صدها کیلو وسایل گوناگون خسته می‌شود، خنده‌کنان مرا در آغوش می‌گیرد، و با قلب چند گرمی‌ام مرا به هوا پرتاب می‌کند، نزدیک زمین می‌گیردم و غرق بوسه‌هایی می‌کند که به طرز دلپذیری آغشته به عرق است. خنده‌ مادرم را می‌شنوم. صدای خنده‌اش همه‌جا میان کاراوان‌ طنین‌انداز است، مثل پرنده‌ای که از جزیره‌ آمده باشد، بله، این‌طور است: خنده‌ی مادرم، هر جا که سر دهد، بی‌درنگ تمام دنیا را پر می‌کند، مانند آواز پرنده‌ای که به ناگهان فضای جنگل را، از زمین پوشیده از برگ‌های خشک قهوه‌ای گرفته تا آسمانِ لکه‌دارِ خاکستری و آبی را لبریز ‏می‌کند.

به گمانم د‏یوانه است. برای همه‌ی بچه‌های دنیا آرزو می‌کنم مادر دیوانه‌ای ‏داشته باشند، این‌ها بهترین مادران‌اند و بهتر از همه هماهنگ با قلب‌های وحشی بچه‌ها. دیوانگی‌اش را از سرزمین آبا و اجدادی‌اش، ایتالیا، به ارث برده ‏است. آنجا همه چیز داخل منزل را بیرون می‌گذارند. از رخت‌ها که باید خشک شود تا دل‌هایی که باید شسته شود، همه را روی طنابی که در دو طرف کوچه میان دو پنجره آویزان است، پهن می‌کنند، و چندین‌بار در روز در برابر همسایه‌ها، میان اپرای پایان‌ناپذیری از فریادها و خنده‌ها آن را می‌شمرند. این‌ها در ظاهر خیلی شادی‌آور است، فقط در ظاهر.

ایتالیایی‌ها آدم‌های غمگینی هستند. بیشتر از آن‌که واقعاً به زندگی کردن علاقه‌مند باشند، ادای آن را درمی‌آورند، بوی مرگ و نمایش می‌دهند: پدرم وقتی می‌خواهد مادرم را عصبانی کند، این حرف‌ها را می‌زند. اسم زادگاه پدرم را نمی‌دانم. زادگاه پدرم سکوت است! پدرم وقتی شب به خانه برمی‌گردد، مثل همه‌ی مردهای دیگر است. مردهای عبوس! بی‌حرف! پدرم مثل یک گرگ است: آتشی که در رگ‌هایش جریان دارد، در چشم‌هایش متمرکز است، نه در لب‌هایش! مادرم مثل یک گربه‌ی ماده است، مثل یک گنجشک، مثل پیچک، مثل نمک، مثل برف، مثل گرده‌ی گل‌ها! چابک‌سوار سیرک، عاشق مادرم است. رام‌کننده‌ی حیوانات هم عاشق مادرم است. همه در این دنیای سیرک عاشق او هستند. مادرم هم اجازه می‌دهد عاشقش باشند، این بهترین وسیله برای نگه‌داشتن پدرم در کنارش است، تا این آتش‌های شعله‌ور در اطرافش!