شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کن بلانچارد : بازی زندگی

کلمات کلیدی :

 

کشیش اینطور شروع کرد: وقتی پسربچه بودم، مادربزرگم در بازی مونوپولی استاد بود. هر وقت ما دو تا با هم بازی می‌کردیم، او کاملاً منو شکست می‌داد و در پایان بازی، صاحب همه‌چی بود. جاده‌ی عریض، پارک و هر چیزی که بگی! اون همیشه به روی من لبخند می‌زد و می‌گفت: جان، بالاخره یه روز این بازی رو یاد می‌گیری. یه سال تابستون خونواده‌ی جدیدی به خونه‌ی مجاور ما نقل مکان کردند. اونا یه پسر داشتن که از قضا اونم در بازی مونوپولی استاد بود. ما هر روز با هم بازی می‌کردیم و من واقعاً پیشرفت کردم!


از اونجا که می‌دونستم مادربزرگم در ماه سپتامبر به دیدن ما میاد، هیجان‌زده بودم! وقتی مادربزرگم اومد، دویدم، پریدم توی بغلش و گفتم: می‌خوای مونوپولی بازی کنیم؟ هرگز برقی رو که در چشماش درخشید، فراموش نمی‌کنم. بنابراین تخته‌ی بازی رو پهن کردم و شروع به بازی کردیم. اما این بار آماده بودم و در پایان بازی، اونو مثل یه شوالیه افسانه ای شکست دادم و صاحب همه‌چی شدم! اون روز، بزرگ‌ترین روز داستان زندگی من بود!

این بار در پایان بازی، مادربزرگم لبخندی زد و گفت: جان، حالا که تو می‌دونی چطور مونوپولی بازی کنی، بذار درسی از زندگی بهت بدم. همه‌چی برمی‌گرده توی جعبه. من پرسیدم: چی؟! هر چیزی که تو خریدی، هر چیزی که اندوختی و جمع کردی، در پایان بازی همگی برمی‌گرده توی جعبه.کشیش از جمعیت پرسید: آیا این موضوع در زندگی هم صدق نمی‌کنه؟ مهم نیست شما چقدر برای پول و شهرت و قدرت و موقعیت تلاش می‌کنین، چرا که وقتی زندگی به پایان رسید، همه‌چی برمی‌گرده توی جعبه. او مکثی کرد، چند قدم به طرف گروه عبادت‌کنندگان رفت و با صدایی آرام و ملایم ادامه داد: در حقیقت تنها چیزی که شما باید اونو حفظ کنین، روح‌تونه. در اون‌جاس که شما کسانی رو که دوس‌شون دارین و شما رو دوست دارن، نگه می‌دارین!