شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هاینریش بل : برخیز عزیزم، برخیز!

کلمات کلیدی :

 

‏نامش را، روی آن صلیب زمخت و درهم شکسته، دیگر نمی‌شد خواند. مقوای تابوت پاره شده بود و آنجا که چند هفته پیش هنوز تپه‌ای پابرجا بود، اکنون گودالی وجود داشت که در آن گُل‌های کثیف و گندیده، رشته‌های طناب‌های رنگ‌ورو رفته، سوزن‌های کاج و شاخه‌های بی‌برگ روی هم جمع شده و تصویری از توده‌ای مخوف را پدید آورده بود. بی‌شک شمع‌ها را نیز دزدیده ‏بودند.


آهسته گفتم: ‏برخیز عزیزم، برخیز دیگر. ‏و اشک‌هایم با باران به هم آمیخت، باران با آن صدای یک‌نواخت که هفته‌ها بود می‌بارید. چشم‌هایم را بستم. از این‌که آرزویم برآورده شود، هراس داشتم. پشت پلک‌های بسته‌ام مقوای تاخورده‌ی تابوت را که می‌بایست اکنون روی سینه‌ی او قرار می‌داشت، به وضوح می‌دیدم؛ در حالی که جِرم نمناک زمین به‌سردی و حریصانه خود را درون تابوت جا می‌کرد، خم شدم تا تزیینات کثیف قبر را از روی خاک چسبناک بلند کنم.

ناگهان حس کردم پشت سرم سایه‌ای از درون زمین سر برآورد، مانند شراره‌ای که گاهی از درون آتشی سرپوشیده سر برمی‌آورد.‏ سریع صلیب کشیدم، گُل‌ها را به زمین انداختم و باعجله به‌سوی ورودی قبرستان شتافتم. از درون گذرگاه‌های باریک که از بوته‌های متراکم پوشیده شده بودند، نور شامگاه بیرون می‌خزید. هنگامی که به راه ‏اصلی رسیدم، صدای زنگی، که از بازدیدکنندگان می‌خواست قبرستان را ترک کنند، به گوشم رسید. اما از هیچ کجا صدای قدمی نشنیدم، هیچ کجا هم کسی را ندیدم. تنها چیزی که حس می‌کردم، آن سایه‌ی بی‌شکل اما حقیقی بود که تعقیبم می‌کرد.

‏قدم‌هایم را سرعت دادم، دروازه‌ی زنگ‌زده و پرسروصدا را پشت سرم به‌هم زدم و از میان میدانِ دایره‌ای شکل که در آن یک واگن سرنگون شده‌ی تراموا، شکم برآمده‌ی خود را به باران سپرده بود، گذشتم. بارانِ لعنتی با لطافت روی صندوق‌های حلبی ضرب گرفته بود. ‏مدت‌ها بود که باران در کفش‌هایم نفوذ کرده بود، اما من نه سرما و نه رطوبت را حس ‏می‌کردم. تبی وحشیانه خون را تا سرحد اعضای بدنم می‌راند و در آن هراسی که از پشت سر به‌سویم روان بود، آن حالت نادر بیماری و ماتم را ‏حس می‌کردم. مسیر من از میان کلبه‌های مفلوک که دودکش‌های‌شان دود غم‌انگیزی از خود بیرون می‌دادند، پرچین‌هایی که به‌طرز مخامره‌آمیزی به یکدیگر وصل شده بودند، مزارعِ رو به تیرگی، از جلوِ تیرهای تلگراف پوسیده که به نظر می‌رسید در تاریک و روشن شامگاه تکان می‌خورند و از میان محله‌های غم‌بارِ بی‌انتهای حومه‌ی شهر می‌گذشت.

در حالی‌که بی‌توجه در گودال‌های آب پا می‌گذاشتم، هر لحظه با شتاب بیشتری به سوی نیم‌رخ دوردست و درهم‌شکسته‌ی شهر نزدیک می‌شدم که پوشیده در ابرهای ناپاک شامگاهی کنار افق همچون هزارتویی از ویرانه‌هایی سیاه‌رنگ در چپ و راست آشکار می‌شد. به ندرت صدایی گرفته و گنگ از میان پنجره‌ای که نوری ضعیف از آن بیرون می‌تابید، به گوشم می‌رسید. باز هم مزارعی با خاک سیاه، باز هم خانه و ویلاهای درهم فرو ریخته و من نیز هر لحظه آن هراسی را که کنار بیماری تب‌آلودم لانه کرده بود، ‏بیشتر و بیشتر در خود فرومی‌بلعیدم، زیرا واقعه‌ی دهشتناکی را حس می‌کردم.

در حالی‌که پیش چشمانم تاریک و روشنِ شامگاهی به شیوه‌ی متعارف خود جمع می‌شد، پشت سرم هوا تاریک می‌گشت. من شب را پشت سر خود می‌کشیدم، آن را روی حاشیه‌ی دوردست افق می‌کشیدم و هر جا که پاپم را می‌گذاشتم، هوا تاریک می‌شد. از تمامی این‌ها هیچ نمی‌دیدم، اما یک چیز را می‌دانستم. این‌که از لحظه‌ی جدایی از قبر او، آن‌جا که آن سایه را مسخ خود کرده بودم، به گونه‌ای تلخ، بادبان بی‌حس‌وحال شب را پشت سر خود می‌کشیدم. جهان به نظر خالی از انسان می‌رسید. حومه‌ی شهر، پهنه‌ای وسیع و پوشیده از کثافت بود و شهر، کوهستانی پست از ویرانه‌ها که بسیار دور به نظر می‌رسید، اما مخفیانه و ناگهان نزدیک شده بود. چندبار سر جای خود ایستادم، حس کردم که تاریکی چگونه پشت سرم متوقف می‌ماند، متراکم می‌شود و به گونه‌ای تمسخرآمیز تأمل می‌کند و سپس مرا با فشار لطیف و جبری خود پیش می‌راند.

تنها در این لحظه بود که حس کردم، عرق از سراپایم چون سیل جاری است. حرکتم به سختی صورت می‌گرفت، باری که با خود می‌کشیدم، سنگین شده بود، بار جهان. من با ریسمانی نامرئی به آن وصل شده بودم و آن بار نیز به من متصل شده بود و اکنون مرا به شدت می‌کشید، درست همان‌گونه که باری لغزنده قاطری را به طرزی غیرقابل اجتناب به درون دره‌ای می‌کشد، با تمام قوا علیه آن ریسمان نامرئی قد راست کردم، قدم‌هایم کوتاه و نامطمئن شده بودند، درست مانند حیوانی مأیوس، خود را به درون‌بندی خفه‌کننده می‌انداختم. زمانی که بار دیگر قدرتی یافته و بالاتنه‌ام را صاف کردم، به نظرم رسید که پاهایم در زمین فرو می‌روند، تا این‌که ناگهان حس کردم که دیگر نمی‌توانم تحمل کنم و ناگزیرم سر جای خود بایستم.

در حقیقت این قدرت و تأثیر باری بود که بر دوش داشتم و مرا بر جای، میخ‌کوب کرده بود. احساس از دست دادن تعادل را باور کردم، فریادی کشیدم و خود را بار دیگر به افسارهای بی‌شکل سپردم، با صورت به زمین افتادم. بندها گسستند. رهایی گوارا و ناگفتنی پشت سرم و پیش دیدگانم پهنه‌ای روشن ساخت که اکنون او بر آن ایستاده بود، او که آن پشت، درون آن قبر اندوهناک و در زیر گُل‌های کثیف خوابیده بود. اکنون این او بود که با چهره‌ای خندان به من می‌گفت: برخیز عزیزم، برخیز دیگر. اما من خود پیش از این ایستاده و از نزدش دور شده بودم.