شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آنتوان دوسنت اگزوپری : شازده کوچولو

کلمات کلیدی :

 

شهریار کوچولو کویر را از پاشنه در کرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گلِ، سه گلبرگه. یک گل ناچیز.  شهریار کوچولو گفت: سلام! گل گفت: سلام. شهریار کوچولو با ادب پرسید: آدم‌ها کجایند؟! گل، روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت: آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت‌تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد، این‌ور و آن‌ور می‌بردشان؛ نه این‌که ریشه ندارند! این بی‌ریشه‌گی حسابی اسباب دردسرشان شده! شهریار کوچولو گفت: خداحافظ!. گل گفت: خداحافظ.


از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود، سه تا آتشفشان اخترک خودش بود که تا سرِ زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده ‏می‌کرد. این بود که با خود‏ش گفت: از سر یک کوهِ به این بلندی می‌توانم به یک نظر، همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم ... اما جز نوک تیز صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.  ‏همین‌جوری گفت: سلام. ‏طنین به‌اش جواب داد: سلام ... سلام ... سلام !شهریار کوچولو گفت: کی هستید شما؟ ‏طنین به‌اش جواب داد: کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما ... گفت: با من دوست بشوید. من تک و تنهایم.  ‏طنین به‌اش جواب داد: من تک و تنهام ... من تک و تنهام ... من تک و تنهام ...! ‏آن وقت با خودش فکر کرد: چه سیاره‌ی عجیبی! خشکِ ‏خشک و تیز تیز و شورِ شور. این هم آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هرچه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند ... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول اون حرف می‌زد ...