شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

فضل‌الله مهتدى (صبحی) : عمو نوروز

کلمات کلیدی :

 

داستان عمو نوروز و ننه سرما از اسطوره نمادین و افسانه‌‏های عاشقانه ی سینه به سینه نسل های گذشته ی این مرز و بوم است، داستان گذر سال کهنه به سال نو و همچنین برکت بخشیدن به زمین می باشد. پیر کهنسال عمو نوروز، واپسین غروب زیبای سال را به دیدار همسر مهربان خود ننه سرما می‌‏آید. این دو شخصیت، در حقیقت در طول سال، تنها در این زمان می‌‏توانند به وصال هم برسند.


یکى بود یکى نبود. در روزگارهاى خیلى پیش مردى بود به‌نام عمو نوروز که سالى یک مرتبه روز اول بهار سر کوه با کلاه نمدی، زلف بلند و ریش حنا بسته، کمرچین قدک (جامه کرباسی) آبی، شال خلیل خانی، شلوار قصب و گیوه تخت نازک، از کوه، عصا به دست به سمت دروازه ی شهر می آمد. بیرون دروازه باغچه‌اى بود که هر جور درخت میوه ای داشت و شاخه‌هایش پر شکوفه بود و دورادور باغچه هم هفت جور گل بود، از گل سرخ‌دل، گل ‌نرگسی، گل ‌بنفشه، گل‌ همیشه‌بهار، گل ‌زنیق، گل ‌لاله و گل ‌نیلوفر. این باغچه مال پیرزنى بود که دلداده‌ٔ عمو نوروز بود و روز اول بهار صبح زود پا مى‌شد رختخواب‌اش را جمع مى‌کرد و اتاق‌ها و حیاط را جارو مى‌کرد و پس از خانه تکانى‌ فرش‌اش را مى‌آورد توى ایوان، جلو باغچه، دم حوضچه‌اى که فواره داشت، مى‌انداخت.

پیرزن روز اول هر بهار، صبح زود، بعد از خانه تکانی، آب و جاروی حیاط، خودش را حسابی مرتب می کرد. حنای مفصلی به مو، دست و پا و سرانگشتانش می گذارد و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و سفیداب و زرک آرایش می کرد. ترمه و تنبان (زیر جامه) قرمز و شلیته پرچین می پوشید. عود و عنبر و مشک هم به سر و صورت و گیسوانش می زد.فرشی در ایوان می انداخت، جلو حوضچه فواره دار باغچه پر بود و از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گلهای رنگارنگ بهاری. در سینی کنگره دار مسی، هفت سین، سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزی، و سمنو چیده بود و در سینی دیگری هفت جور میوه خشک با نقل و نبات برای شیرینی بخشیدن به زندگی می گذارد.

بعد منقل را آتیش می کرد و تنباکوها را در آب خیس می کرد، مقداری اسپند و کندور دود می داد، یک شمع‌گچى توى شمعدان دم سینى می گذاشت و قلیان را دم دستش می چید. اما، سر قلیان آتش نمی گذارد و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست. و پوستین پشمی سفید رنگی کنار دیوار گچی برای نشستن عمو نوروز می گذاشت. اما همین جور که نشسته بود پلک چشمه‌اش سنگین مى‌شد و یواش یواش خواب مى‌گرفتش تا کار به جائى مى‌رسید که کم‌کم خرناس‌اش به هوا مى‌رفت.

آخرین روز زمستان، اولین روز بهار عمو نوروز با کلاه نمدی از بالای کوه روبروی شهر با لبی خندان و دلی شاد پایین می آمد. یواش یواش با عصا تو دستش، تکیه گاهش، خسته ی راه می رسید. نرسیده به دروازه ی شهر خونه ی ننه سرما بود که یک دل نه که هزار دل عاشق عمو نوروز بود. قصه ی عشقشون دو هزارساله شاید هم خیلی بیشتره. پیر زنه اول هر بهار خورشید دراومده نیومده پا می شد چشم به در می دوخت تا عمو نوروز بیاد و قلیان را آتش کند و دیده اش روشن شود به رخسار او، بله تو همین فکرا از خستگی یواش یواش خواب مى‌گرفتش.

تو همین موقع ها بود که عمو نوروز از راه می رسید اما دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید و روی سینه ی پیرزن می گذاشت و می نشست کنار او. از منقل یک گله آتیش برمی داشت، می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد؛ یک پاره اش را با قندآب داخل استکان کمر باریک می خورد. عمو نوروز آتیش منقل را با انبر کرد زیر خاکستر برای اینکه آتیش زود سرد نشود و روی پیرزن را پوشاند و پا شد راه افتاد.

آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن آروم آروم بیدار می شد، اول چیزی دستگیرش نمی شد اما یک خرده که چشمش را باز می کرد، می دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده است. آتیش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. تو منقل آتیش ها رفته اند زیر خاکستر، لپش تر است و گرمی یک بوسه روش نشسته. آنوقت مى‌فهمید که عمونوروز آمده و رفته و چون او در خواب بوده، نخواسته بیدارش کنه. با همه این زحمت‌ها که کشیده بود چون نادانى کرده بود و آن ساعتى را که باید بیدار باشد، خوابیده بود و از دیدار عمونوروز دور افتاده بود.

ننه سرما ناراحت غصه می خورد که چرا بعد از این همه زحمت که برای دیدن عمو نوروز کشیده بود، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند، خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند. هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را دوباره ببیند؛ تا اینکه روزی از روزها ملیحه زمان قصه گوی ما به او می گوید: ننه جون! چاره ای نداری جز اینکه یک بار دیگر باد بهار بوزد؛ روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد بیاید پایین تا بتوانی چشم به دیدارش روشن کنی. پیر زن هم چون چاره ای نداشت قبول می کرد. اما هیچکس نمی داند که سال دیگر پیرزن می تواند عمو نوروز را ببیند یا نه. ملیحه زمان: اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده، پیرزن و عمو نوروز همدیگر را هنوز ندیده اند! عمو نوروز میاد اما ننه سرما خوابه، خواب بهاره و در چرته و دیر پا می شه؛ زمانی که عمو نوروز دیگه اونجا رو ترک کرده.