شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

بهشت زیر پای مادران است

کلمات کلیدی :

 

این حکایتی است برای رادمردان، داستان ی است پر آزار و درد! مادر من فقط یک چشم داشت. من از او متنفر بودم. او همیشه مایه ی خجالت من بود، زیرا برای امرار معاش خانواده، برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. روزی آمده بود جلوی در مدرسه که مرا با خود به خانه ببرد، خیلی خجالت کشیدم. آخه او چطور توانست این کار را با من بکند؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر به او نگاهی کردم و فورا  از آنجا دور شدم. روز بعد یکی از همکلاسی ها مرا مسخره کرد و گفت: اااا مامان تو فقط یک چشم داره!


اینو حقیقت میگم فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا میکرد و منو می بلعید، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد، کاش … روز بعد به او گفتم: اگه واقعا میخواهی منو شاد و خوشحال کنی، چرا نمی میری؟! او هیچ جوابی به من نداد. حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، خیلی عصبانی بودم. احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت، دلم می خواست از آن خانه بروم و دیگر هیچ کاری با او نداشته باشم. سخت درس خواندم و موفق شدم و برای ادامه تحصیل به جزیره افسانه ای سنگاپور رفتم، در آنجا ازدواج کردم، و برای خودم خانه خریدم، زن و بچه و زندگی تشکیل دادم. و از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال و سرمست بودم.

تا اینکه روزی مادرم اومد سنگاپور به دیدن من و خانواده ام، او سالها بود که منو ندیده بود و همینطور نوه هایش را. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند و من سرش داد کشیدم که چطور خودش را دعوت کرده که بیاد اینجا : چطور جرات کردی بیای به خونه ی من ... و بجه ها را بترسونی؟!  ... گم شو از اینجا! ... همین حالا. او به آرامی جواب داد: خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس را عوضی اومدم  و بعد فورا رفت.

روزی دعوت نامه ای برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه بدستم رسید. ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به سفر کاری میروم. بعد از مراسم، رفتم به آن کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتند که مادرم مرده است. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. آنها نامه ای به من دادند که او ازشون خواسته بود که به من بدهند.

ای عزیزترین، پسرم، من همیشه به فکر تو بودم، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه هاتو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممکنه که نتونم از جایم بلند شم که تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری با یک چشم بزرگ میشی. بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه با همه ی عشق و علاقه من به تو! مادرت.