شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ریچارد براتیگان : باد زمینی

کلمات کلیدی :

   
 

 

 

 

سال‌های سال یک داستان ‌نویس ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهش من، شخصی این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما در یکی از رستوران‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و عینک آفتابی اش را از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد! ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران ما را نگاه می‌کنند. جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء کردم که لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار.

حتی یک کلمه هم درباره‌ی اینکه عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن، عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد یک‌دفعه، همان‌طور که سریع عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف ... خوب شد. بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت پسری دارد که یه ‌کمی عقب‌ماندگی ذهنی دارد و این‌که او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیه تا پسرک بفهمد و نترسد، اما موفق نشده . پرسیدم: پسرت می‌دونه که باد چیه؟ گفت : آره. گفتم: بهش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه. داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش اومد. من خیلی قبولش دارم. خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته.