شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

واسیلی شوکشین : تنهایی

کلمات کلیدی :

 

زیر سقف این خانه بزرگ آفتابی چیزهای زیادی اتفاق افتاده بود. زمانی لبریز از قهقهه شادی بچه‌ها بود و بعد شاهد پایکوبی و جشن و سرور عروسی آن‌ها؛ و وقتی هم بچه‌ها رفتند، تنهایی همدم آنها شد. مارفا همه ی عمر به فکر پس انداز پول بوده است. با این که هر دو تنها شده‌اند اما هر کدام بر پایه نگرش‌ها و باورها و چیزهایی که در زندگی دوست دارند و یا به آن عشق می‌ورزند تجربه‌هایی از تنهایی خود دارند. مرد همیشه عاشق ساز بالالایکای بوده است و هیچ گاه آن را از خود دور نمی‌کرد، اگر چه به خاطر حضور مارفا و اصرار او به کار بیشتر، کمتر فرصت نواختن پیدا می‌کرد.


علاقه شدید آنیتپ، عشق عمیق و آرام او به زندگی، بالالایکایش بود؛ او می‌توانست ساعت‌ها با سری کج به شیوه نوازندگان، بالالایکا بنوازد. درست معلوم نبود که آیا ساز چیز عزیز و ارزشمندی که او مدت‌ها پیش فراموشش کرده بود، به او می‌داد یا او بود که تخیلات شتاب‌زده و پیرانه سر خود را، در پرده‌های آن می‌ریخت. اگر به خاطر مراقبت مارفا نبود، او می‌توانست تمام روز بنشیند و ساز بزند. در واقع، مارفا می‌خواست که او روز و شب کار کند؛ چون خیلی به پول علاقه داشت و حساب ده‌شاهی را هم می‌کرد.

پیرمرد: ما می‌تونستیم زندگی خوبی داشته باشیم. من و تو! می‌تونستیم با هم رفیق باشیم. ولی تو همیشه نگران پول بودی. بهت بر نخوره ... مارفا: من نگران پول داشتن نبودم، نگران نداشتنش بودم. نداری بود که مرا نگران می‌کرد. ما هیچ وقت آه در بساط نداشتیم.

پیرمرد: می تونستیم به حد کافی داشته باشیم و این یه حقیقته؛ نمی خوایم غصشو بخوریم و درباره‌اش حرف بزنیم. چه آهنگی دلت می‌خواد بشنوی مادمازل فرو؟! و این نقطه آغازی است برای کم شدن فاصله و تنهایی فیزیکی بین آن دو. دو نفری که به قول آنتیپ: من و تو زیاد در این دنیا نمی‌مونیم.

مارفا در تمام عمر با بالالایکای آنیتپ سر جنگ داشت. یک بار عصبانیت او تا آن‌جا رسید که بالالایکای منفور را در آتش انداخت. آنیتپ مانند شبحی رنگ‌باخته ایستاد و سوختن آن را تماشا کرد. ساز بلافاصله مانند یک نوار نازک از پوسته درخت نوغان آتش گرفت و در هم پیچیده شد، چند بار صدایی شبیه ناله از آن برخاست و سرانجام با پاره شدن سیم‌هایش و سر دادن آخرین ناله مختصرانه مُرد ...

وضع داستان آنها ترسیمی از زندگی همراه با رنج انسان است. رنجی که انسان را از خود و آرزو‌های افسانه ای دور می‌کند و البته شاید هم رنجی نیست که انسان را به خود رجوع دهد و ترسیمی از معنای زندگی و عشق را برای او بیان کند. معنایی که رنج انسان را کاهش دهد و در حقیقت به آرامش او اندکی کمک کند.