شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

خاطرات زمستان را به بهار نیاور!

کلمات کلیدی :

 حقیقت داستان و افسانه

 

برف ها آب شده بودند و دیگر خبری از زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده و کم کم اهالی دهکده می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت و زرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری و سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند. شیوانا همراه یکی از شاگردان از کنار مزرعه ای عبور می کرد؛ پیرمردی را دید که روی سبزه ها نشسته و نوه های کوچکش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان، زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می کند.


شیوانا لختی ایستاد و حرف های پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت: اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم هستند، بهتر است داستان یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو، بچه ها بیشتر بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد قبل از آمدن یخبندان، همه ی این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره ی بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آن قدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت: زمستان سختی بود! شیوانا با لبخند گفت: ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را نیز از ما بگیرد. تو با کشاندن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را هم قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن! در حقیقت خاطرات تلخ را باید رها کرد! زیرا غم جایی برای شادی باز نمی کند!