شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عرفان نظر آهاری : دو روز مانده به پایان جهان

کلمات کلیدی :

 

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بدوبیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. این بار خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر را هم از دست دادی. تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.


 لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز ... با یک روز چه کاری می توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد. او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی به دست نیاورد، اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید، کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد. اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!