شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان دل

کلمات کلیدی :

 

در روستایی کنار استخری بزرگ، تخته سنگ سیاه با عظمتی بود که خود را موجود بسیار مهمی می دانست. با این همه مردم روستا به او هیچ توجهی نمی کردند. روزی اسمان ابری شد و اندکی باران بارید. اهالی روستا که مدتی بی ابی کشیده بودند به شادمانی پرداختند و مراسم شکرگزاری به جا اوردند. تخته سنگ زبان شکوه و شکایت گشود. قورباغه ای سال خورده در کنار استخر زندگی می کرد. از او پرسید: چرا این قدر عصبانی شده ای؟! تخته سنگ گفت: چرا مردم  روستا با دیدن چند قطره باران این همه خوشحالی می کنند. اما هیچ اهمیتی به تخته سنگ باعظمتی چون من نمی دهند؟! قورباغه گفت: راز رفتار این مردم روشن است. باران زندگی انان را بهبود می بخشد اما تو چه ؟ تو که دردی از انها دوا نمی کنی. نه سودی به مزارع انها می رسانی و نه زندگی فقیرانه انها را سر و سامان می دهی و در حقیقت راه نفوذ به دل های انان را نیافته ای. ولی باران از تمام راه ها به دل ها نفوذ می کند!