شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

قدرت نیروی انرژی در بدن

کلمات کلیدی :

 

آقای ایکس در چهارده سالگی به استئوملیت، بیماری شبیه به سرطان استخوان مبتلا شدند. او می گوید: این فرسودگی در ناحیه زانوانم به وقوع پیوست، پزشگان سعی کردند در مرحله اول با تجویز آنتی بیوتیک به درمان بپردازند ولی فایده ای نداشت، پس از آن قرار بر این شد که هر سال یکبار زانویم مورد عمل جراحی قرار گیرد، در طی عمل پزشگان سعی کردند از طریق اشعه درمانی و تابیدن اشعه بر روی عفونت آن را از بین ببرند ولی اثر جراحی فقط حدود دو سال دوام پیدا کرد، پس از آن سعی کردند روش دیگری بکار ببرند، پزشکان بافتهای ناسالم را از پایم جدا کردند و پس از بمباران با اشعه آنها را دوباره سر جای خود قرار دادند، ولی باز متاسفانه مثمر ثمر واقع نشد !


یک روز زانویم به شدت ورم کرد، بطوری که اندازه آن به بزرگی یک بادکنک رسید و من ناچار به استفاده از چوب زیر بغل شدم، درد پایم شدت گرفت و هیچکدام از روشهای پزشگی نتیجه نداد و پای من در آستانه قطع شدن قرار داشت، از آنجا که دیگر قادر به حرکت نبودم در بسترم دراز کشیدم، ورم زانویم قریباً به اندازه یک توپ والیبال شده بود به طوری که پاچه شلوارم از روی زانویم رد نمی شد؛ همان شب با خودم گفتم اگر من واقعاً به روش درمان ذهنی که دوره آن را گذرانده ام ایمان دارم پس لازم است آن را امتحان کنم بنا بر این با شمارش معکوس در سطح آلفا قرار گرفتم، بخاطر آوردم که گویچه های سفید خون قادر به از بین بردن سلولهای عفونی هستند، پس شروع به تجسم گویچه های سفید بدنم کردم و آنها را از تمام نقاط بدنم فرا خواندم، این فرا خوانی را نخست از انگشتان پایم شروع کردم. از تمام گویچه های سفید بدنم خواستم که بسمت زانوی آسیب دیده ام حرکت کنند، در خیالم چنین دیدم که لشگری از گویچه های سفید بدنم به میدان جنگ هجوم می آورند.

زمانی که لشگری از گلبولهای سفید گرد آمدند، آنها را سوار بر اسبان سفید و مجهز به سپرها و شمشیرهایی سفید نمودم، پس از انسجام این ارتش در خیالم به آنها دستور آماده باش دادم، پس از آن فوجی از نیروهای این ارتش بسوی مفصل زانویم هجوم آوردند و شروع به مبارزه و کشتار سلولهای ناسالم نمودند، لازم به توضیح است که سلولهای ناسالم را در خیالم ضعیف، لاغر، سیاه و با شمشیرها و سپرهایی از کار افتاده تجسم کرده بودم. این تصاویر ذهنی را کاملا با واقعیت و حقیقت عجین کرده بودم، بطوری که زانویم داغ شد. ولی هنوز پیروزی تکمیل نشده بود .فکر کردم پزشگان معمولا سعی می کنند سلولهای ناسالم را خراش دهند و از بین برند، بنابراین یک دستگاه اشعه لیزر را وارد میدان کارزار کردم و تلاش نمودم سلولهای ناسالم را مورد هدف قرار دهم، چنان غرق در تیراندازی بسوی سلولهای ناسالم بودم که ترسیدم مبادا به سلولهای سالم زانویم آسیب وارد کنم. پس از مدتی دستگاه لیزر را خواموش کردم. احساس درد و خستگی تمام وجودم را فرا گرفته بود؛ فوراً خواب مرا ربود.فردا صبح، پس از بیداری از خواب، متوجه شدم که ورم پایم به اندازهُ یک توپ پینگ پنگ رسیده است، در حدود ظهر دیگر اثری از درد و عفونت در زانویم دیده نمی شد و وضعیت آن روز به روز بهتر می گردید، در تابستان همان سال پس از بهبودی زانویم، برای اولین بار والیبال بازی کردم!