شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

على اشرف درویشیان : آب حیات و بختک

کلمات کلیدی :

 

قصه‌ها و فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران

گویند اسکندر که بر عالم حکم مى‌کرد، شنید که آب حیات وجود دارد و هرکس از آن خورد؛ عمر جاویدان ‌کند. عزم کرد که آب حیات را به‌دست بیاورد. با سپاه بسیار به‌سمت ظلمات حرکت کرد. چون راه، سخت و ناهموار بود بیشتر لشکریان او در راه تلف شدند تا به دهانهٔ غاری رسید. هر چه کوشش کردند اسب‌ها به داخل غار نرفتند زیرا تاریک بود و آنها مى‌ترسیدند. درصدد چاره برآمدند. هر کار کردند مفید واقع نشد تا این که به سراغ پدر پیر خود رفت که او را در صندوقى گذاشته بود و با خود آورده بود. پیرمرد گفت: مادیان‌ها را جلو بکشید تا اسب‌ها به‌دنبال آنها بروند. همین کار را کردند و نتیجه داد.


اسکندر گفت: بى‌پیر مرو به ظلمات، گرچه اسکندر زمانی. بعد از رسیدن به آخر غار، چشمه آب حیات نمایان شد. خود اسکندر مشکى را از آب پر کرد و به‌دوش خود آویخت و به‌همان طریق که رفته بود برگشتند. آمدند تا به مرتعى رسیدند و اتراق کردند. اسکندر که مشک آب را نمى‌بایست زمین بگذارد که مبادا اثر آن از بین برود، آن‌را به درختى آویخت. غلام سیاه گردن کلفت حبشى خودش را مأمور کرد که از مشک آب محافظت کند و خودش رفت بخوابد و استراحت کند. غلام بیچاره هم بعد از مدتى خسته شد و خوابش برد.

کلاغى از آنجا مى‌گذشت، مشک را دید. آمد و روى مشک نشست و با نوک تیز خودش آن‌را سوراخ کرد و آب حیات گران‌قیمت‌ را به زمین ریخت. غلام بیدار شد و دید مشک پاره شده و آب آن ریخته و فقط چند قطره آب باقى مانده که آن چند قطره را هم او خورد. اسکندر بیدار شد و دید تمام زحمات او به هدر رفته است. غلام را به قصد کشت زدند و گوش و بینى او را بریدند اما چون آب حیات خورده بود نمرد و زنده ماند و به‌صورت بختک و شوه درآمد که روى جوان‌ها مى‌افتد اما چون دماغ او بریده نمى‌تواند کسى را خفه کند و به کسى آزارى برساند. خلاصه کلام این که فقط دو نفر جاندار توانستند آب حیات بخورند که یکى از آن غلام سیاه بود و بختک شد و همیشه هست و دومى هم کلاغ است که آب حیات از گلوى او پائین رفت و عمر پانصدساله پیدا کرد. ولى اسکندر حریص، هیچ‌چیز گیرش نیامد و گرفتار مرگ شد.