شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

بابا نوئل

کلمات کلیدی :

بابانوئل از پسر بچه‌ای پرسید: دنیای واقعی چه مزه‌ای داره؟

زمستون سردی بود، بابانوئل تمام هدیه‌ها رو داده بود و سهم اونایی که نبودن رو در جوراب درختِ خونه‌شون گذاشته بود. هر سال روال کار همین بود، اما همیشه جدید. اصلا تکراری نمی‌شد؛ انگار سال قبل‌تری نبود؛ یه سری کادو، یه سری آرزو، تبریکات سال نو و آدمایی که منتظر بودن؛ همه‌شون جدید! اون سال هم همین شد، اما آرزوها کمتر بود، هدیه‌ها از هر سال کمتر بود و تونست زودتر کار رو تموم کنه.


بارش آهسته‌ی برف تازه شروع شده بود. کنار بوتیکی، تنها، منتظر لحظه‌ی سال نو بود تا برش گردونن به دنیای بالا، که پسر بچه‌ای رو دید؛ کمی گرد و خاکی، با لباس‌های نه چندان مرتب، که با شیطونی در خاکِ پای درخت‌های کنار خیابون، با تکه چوبی، جاده می‌کشید و با سنگریزه‌ها بازی می‌کرد، سخت مشغول بود؛ انگار وظیفه‌ی مهمی بهش داده شده! همیشه بچه‌ها و بزرگ‌ترها بابانوئل رو دوست داشتن. پسرک نزدیکش شد، به هم لبخند زدن، دستی بر سرش کشید، بهش تبریک سال نو گفت و از آب‌نبات‌های خودش بهش داد. پسرک خوشحال شد.

با اشتیاق ازش پرسید بازم داره؟ و در حین خوردن باقی آب‌نبات‌ها، با کنجکاوی معصومانه‌ش سوال‌هایی رو می‌پرسید در مورد گوزن مخصوص بابانوئل، خونه‌ش، برآورده کردن آرزوها و سوال‌های این‌چنینی. هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که با هم صمیمی شدن. بابانوئل برای خداحافظی، بهش گوشزد کرد که لحظه‌ی سال نو نزدیکه و هر کدوم باید برن خونه‌شون، اما پسرک خونه‌‌ای نداشت. ساعت یازده و خورده‌ای بود؛ تصمیم گرفتن با هم باشن، بابانوئل بهش آب‌نبات می‌داد، هر دو خوشحال بودن و زیر نور چراغ‌های خیابون، زیر دونه‌های نقره‌ای برف و در جهت مخالف باد قدم می‌زدن.

هوا سرد شده بود، تمام شهر چراغونی و چراغ‌های رنگی مغازه‌ها روشن بود. بارها و کافی‌شاپ‌ها شلوغ بود. بعد از مدتی، پسر خیلی غیر منتظره وایساد و پرسید: چرا آرزوهای مردم رو برآورده می‌کنی؟ بابانوئل جوابی نداشت. سال‌های سال بود که خودش رو واسه این کار پیر می‌دید، اما کار دیگه‌ای نمیشد کرد. توضیح داد برای همه چیز میشه چرا آورد، اما این فقط بازی با کلماته. اگه اون دیگه آرزوها رو برآورده نکنه، باز یکی پیدا میشه که بپرسه چرا نه؟ هیچ وقت دلیلی واسه چراه  و چرا‌ نه وجود نداره. به هر حال کار یا انجام میشه یا نمیشه. پسر پرسید: پس چرا فقط سال نو؟ باقی سال کجا هستین؟

مرد هر چه فکر کرد به خاطرش نیومد به جز این کار، لحظه‌های دیگه‌ی عمرش، چه جوری گذشته یا کجا بوده. هر سال همین زمان، با یه کالسکه و چندین کیسه اضافه، پر از هدیه میومد؛ خیلی موقع‌ها کارش فقط جابه‌جا کردن چیزها بود، یا تغییر دادن بعضی از مسیرهای زندگی، برخی اوقات هم به هدیه‌های کوچیک شخصی احتیاج بود؛ مثل یه بارش کوتاه برف، یا تشدید روشنایی نور ماه ... خلاصه هر کسی خواسته‌ای داشت! اصرار پسر، اون رو به خودش آورد.

گفت: من بابانوئل‌م. مثل شما نیستم. واسه همین مثل شما هم زندگی نمی‌کنم. من هر سال همین موقع هستم، همه جا، به همه سر می‌زنم، و بعدش دیگه نیستم. تعریف‌ش به همین سادگیه، فقط با شما فرق دارم وگرنه مورد خاصی نیست. فکر کرد شاید حق انتخاب هم نداشته؛ شاید هم داشته، اما به هر حال اون بابانوئل شده. از رسم و رسوم انسان‌های عادی خیلی چیزها بلد بود، معنی خیلی از برخوردها رو می‌فهمید، اما هیچ وقت نخواسته بود مثل اونا بشه. از پسرک خواست اون حرف بزنه؛ از دنیای خودت بگو.

زندگی ما که معنی خاصی نداره. اتفاق زیاد میوفته، مردم زیاد تجربه می‌کنن، اما اکثرا شبیه به هم هستن. یه سری قانون می‌ذارن، یه سری هم مجبورن به زور عمل کنن. یه سری به ستاره‌ها نگاه می‌کنن، یه سری به نور چراغ‌ها. هستند گروهی که با خودشون حرف می‌زنن، و همین طور آدمایی که اصلا حرف نمی‌زنن. البته جامعه قانون داره، از بیرون نظم و ترتیب داره، همه چیز رو حساب و کتابه، اما زندگی چیز سخت و پیچیده‌ای هم نیست؛ هر کسی هر کاری بخواد انجام میده، اولش توسری می‌خورن، بعد به بقیه توسری می‌زنن. قانون جنگله. فقط به جای حیوون‌ها آدمای مختلف هستن. یه جای دنیا کشورها به جون همدیگه میوفتن، یه جای دیگه فامیل و همسایه‌ها با هم دشمنی دارن.

همه چیز هست، رنگ، زندگی، شادی، آرامش، اما در عمل خیلی نیست. انسان‌ها خوب خودشون رو با همه چیز وفق دادن. بالاخره این همه آدم، باید به کاری مشغول باشن. همه سرگرم شدن؛ مهم نیست چی، فقط سرگرم شدن. دو طبقه هستن که اجازه نداریم در موردش حرف بزنیم: یکی گرسنه‌ها، اون یکی هم رئیس دزدها، باقی از مردم عادی محسوب میشن؛ هر چیزی بخوای میشه درموردشون گفت؛ دروغ، شایعه، افترا و غیبت ساده‌ترین‌ش هست.

ولی اگه خواستی مثل ما بشی اصلا نگران نباش، تو دو سه روز همه‌ش رو یاد می‌گیری. بعد از یه مدت همه چیز رو می‌شناسی و البته به چیزی هم دل خوش نمی‌کنی. بعد به یاد می‌آری هر سال همین موقع‌ها، پیرمردی با لباس قرمز و ریش‌های سفید میاد، به ما میگه هدیه آوردم، به بزرگ‌ترها وعده‌ی صلح و آرامش رو میده. اما همه‌ی اینا، از فردا صبح‌ش که پیرمرد میره، مثل آدم برفی، کم‌کم زیر نور آفتاب آب میشه، نیست میشه. و دوباره همون زندگی و همون اتفاق‌ها ...

بابانوئل هیچ وقت انقدر فکر نکرده بود، تازه فهمید چرا پسرک هیچ آرزویی نداشت. خیلی به سال نو نمونده بود و باد خبر از نزدیک شدن کالسکه می‌داد؛ وقت رفتن فرارسیده بود. قبل از خداحافظی، چوب جادویی رو به پسرک داد تا با اون در خاکِ پای درخت‌های کنار خیابون به سنگ بازی‌ش ادامه بده، و تصمیم گرفت دیگه هیچ وقت به این صورت به زمین برنگرده. از اون روزه که هر سال، در این روز، بعضی از مردم ادای بابانوئل رو در میارن، اما هیچ کس دیگه بابانوئل رو ندید ...

اما برای امروز: زمستان شاید فصل مناسبی برای تحویل سال نباشد، اما در هر صورت کریسمس و سال نو با منظره برف بهم گره خورده. موجودی که در سرزمین دورافتاده قطب در برف‌ها خانه دارد و سالی یک بار با سورتمه و هدایا به مردم سر می‌زنه؛ افسانه را به حقیقت پیوند می‌زنه. مردِ تپل کوتاه قد و شکم‌گنده‌‌ خنده‌رویی با لپ‌های قرمز، ریش بلند سفید و شلوار و بالاپوش و کلاهِ قرمز و سفیدی که سالی یک بار سوار بر سورتمه‌ای پر از اسباب بازی شبانه می‌آید بر بام خانه‌ها، و از لوله‌های بخاری به داخل خانه‌ها می‌رود، و هدایایی را که برای کودکان آورده را در جوراب‌هایی می گذارد که بچه‌ها کنار درخت کاج گذاشته‌اند. او بابا نوئل است، تو کشورهای مختلف نام و داستان ش فرق می‌کنه. بابا سال نو، سانتا کلوز، سنت نیکلاس، دزمِر پاپی،‌ بابا زمستان، بابا زمهریر، خان سرما و کاقاند پاپی است.