شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

محسن میهن‌دوست : سیب جادو

کلمات کلیدی :

 

اون قدیم قدیما پادشاهى زندگى مى‌کرد که یه حرمسرا داشت و چهل تا زن گرفته بود؛ اما از هیچکدومشون  بچه ای نداشت. شاه از این بابت دلش پُر غصه بود. تا آنکه روزى درویشى به در قصر آمد و گفت: پادشاه را بگوئید به دم قصر بیاید تا چند کلمه حرف بزنم! رفتند و به شاه فرمودند: درویشى چنین و چنان به دم قصر آمده و خواهان صحبت با شماست. پادشاه از بارگاه به درآمد، و به دم درِ قصر رفت و درویشى را دید که چشم‌هایش برق مى‌زند. درویش تا شاه را دید، گفت: اى پادشاه مى‌دانم از نداشتن فرزند در رنج هستی، و هزار و یک فکر بر سر داری، بیا و این سیب سرخ را از من بگیر، و میان خود، و زنى از زنان حرم که بیشتر دوستش داری، قسمت کن. نیمى را خودت بخور و نیم دیگر را او، تا داراى دو فرزند پسر شوی! و افزود: بچه‌ها که به دنیا آمدند، یکى را تو بردار، و دیگرى را به من بده، که سهم درویش است!


پادشاه در اندیشه شد، و ماند که سیب را بپذیرد و یا رد کند، بالاخره سیب را از درویش گرفت و گفت: گذشتن از فرزند کار آسانی نیست، ولى انگار در این پیشنهاد تو حکمتی است. درویش از پادشاه جدا شد و پیِ کار خویش رفت، پادشاه سیب را دو نیم کرد و چنان که درویش گفته بود، نیمى را خود خورد، و نیم دیگر را به زنى که بیش از دیگران دوستش داشت، داد. سر نُه ماه و نُه روز، زن شاه دوقلو زائید، و چنان که درویش گفته بود، بله نوزادها، پسر بودند. در مراسمى که در قصر برپا شد، بر نوزادان نام ابراهیم و محمد نهادند، و از آنجا که پادشاه دلواپس آمدن درویش بود، گفت: آنان را به دور از دیگران شیر دهند و بزرگ کنند. ابراهیم و محمد که حالا به آنها شاهزاده مى‌گفتند، در کنار دایگان و آموزگاران، پرورش یافتند و بزرگ شدند، تا آنجا پیش رفتند که با بیشتر علوم آشنائى پیدا کردند.

زمان سپرى مى‌شد و پادشاه دلهره داشت که هر آن درویش از گردِ راه سر رسد، و آن پسر را ببرد، و بالاخره آن روز هم پیش آمد. روزى درویش به در قصر آمد و پادشاه که خبر آمدن او را شنید گفت: بروید و به درویش بگوئید که فرزندى زاده نشده است، و او هم پى کار خود برود! درویش را هرچه گفتند نپذیرفت، و دست آخر که عصبانى شد، گفت: پس شاهزاده ابراهیم و شاهزاده محمد که هستند، اگر یکى از آنها را به من ندهید، هر دو کشته خواهند شد!

پادشاه تا از زبان درویش چنین حرفى را شنید، هراسان گشت و گفت: شاهزاده محمد و شاهزاده ابراهیم را صدا کنید. و داستان سیب و درویش و دیگر قضایا را براى آنها بازگفت. شاهزاده محمد که در کنار شاهزاده ابراهیم ایستاده بود، پیاله‌اى آب به‌دست او داد و گفت: من با درویش مى‌روم، اما هر هنگام که رنگ آب این پیاله، به خون مانند شد، آگاه باش براى من مشکلى پیش آمده است. و ادامه داد: اسب خود را سوار شو و به جهت رهائى من دل به دریا بزن! هر دو برادر یکدیگر را در آغوش گرفتند، و شاهزاده محمد به همراه درویش از قصر به در شد.

درویش چند گام آن سوى‌تر از قصر، دست شاهزاده محمد را گرفت و وردى خواند و به‌ یک‌بار، به دیوى مبدل شد، و شاهزاده را با خود به آسمان برد. دیو که همان درویش بود، رفت و رفت و رفت تا به قلعه‌اى که در میان پَرِ، گوشهٔ دور بیابان بود، پائین آمد و به شاهزاده محمد گفت: اینجا بمان، تا من بروم و هیزم فراهم کنم! و رفت. شاهزاده در قلعه به گشت و گذار پرداخت، و هرجا رفت کلّهٔ آدمیزاد و اسکلت آدم دید، هنوز از شگفتى به در نیامده بود، که اسب زیبائى را که به گوشهٔ آخُرى بسته شده بود دید. پیش رفت و شنید که اسب مى‌گوید: محمد، این دیو ساحر است و کارش آدم‌خوارى است، و اکنون رفت هیزم براى دیگ بزرگ بیاورد. او دیگ را که به جوش آورد، به تو خواهد گفت: برو در برابر آن برقص. تو بگو من با رقص آشنا نیستم، تو برقص تا من یاد بگیرم، و چون چنین پیش آمد، او را به‌داخل دیگ هُل بده، و جانت را برهان!

شاهزاده گفت بسیار خوب، و گامى چند باز به راه ادامه داد، تا دیو از گرد راه رسید. پس پاى دیگ را هیزم گذاشت و آن‌را آتش زد. چندى نگذشت که دیگِ پُر از آب، به جوش آمد و دیو به شاهزاده گفت: بیا و پیش پاى آتش دیگ برقص! شاهزاده گفت: به رقص آشنا نیستم، بهتر است که تو برقصى تا من یاد بگیرم! دیو به رقصى عجیب پرداخت، و همین که به نزدیک دیگ شد، شاهزاده او را به‌طرف دیگ هُل داد، و دیو به‌درون آن افتاد. دیو در یک آن، از حرکت باز ایستاد و جان سپرد. شاهزاده به طرف اسب مادیان سخن‌گو رفت و گفت حال چه کنم. اسب سخن‌گو که کره‌اش در کنارش بود خطاب به کره گفت: از این پس، تو در اختیار شاهزاده هستی، و اگر دمى از او غافل شوی، شیرم را حلات نمى‌کنم!

شاهزاده اسب سخن‌گو را سپاس گفت، و بر کرهٔ او سوار شد و چون باد، قلعه افسانه ای را ترک کرد. کره اسب رفت و رفت تا از بیابان فراخى گذشت، و پس از آن به‌جاى پُر درختى رسید و دید که مارى عظیم از تنهٔ درخت بالا مى‌رود تا بچگان سیمرغى که در آن لانه داشت، نیش بزند، و آنها را ببلعد. شاهزاده سریع شمشیر برگرفت و مار را کشت. و چون خسته بود کره را رها کرد و خود به زیر درخت به استراحت پرداخت. اما چندى نگذشت که خوابش برد. در همین هنگام، سیمرغ از راه رسید، دید که نوجوانى به زیر درخت خوابیده، و کره اسبى براى خودش مى‌چرد. با خود گفت: این همان آدمیزاد است که هر سال سروکلّه‌اش پیدا مى‌شود، و فرزندان مرا مى‌خورد. و بر آن شد که سنگ بردارد تا بر سر شاهزاده بکوبد، که بچه هایش فریاد زدند: مادر، مار بزرگ را ببین، او قصد کشتن ما را داشت، و این جوان او را از پاى درآورد!

سیمرغ تا چنین دید، بال خود را سایبان شاهزاده کرد، تا او از خواب بلند نشود، و بال به هم نیاورد. شاهزاده چون چشم گشود، پر سیمرغ را بالاى سر خود دید، دمى نگذشت که باهم به گفت‌وگو نشستند. سیمرغ فرزند بزرگتر خود را خطاب قرار داد و گفت: از این پس در خدمت جوان هستى و مباد که از او غافل بمانی، که شیرم را حلالت نمى‌دانم! شاهزاده، به همراه کره اسب و سیمرغ، آنجا را ترک گفتند و به راه ادامه دادند تا به بیشه‌زارى رسیدند که در آن شیرى مى‌غرید و ناله مى‌کرد.

شاهزاده پیش رفت و دید که نیِ تیزى بر پنجهٔ شیر فرو رفته، و شیر در عذاب است. شاهزاده به شیر که رسید گفت: بگذار نى را از دست تو در آورم. شیر گفت: به هنگام کشیدن نی، نعره خواهم زد و درندگان به اینجا خواهند آمد، و تو را تکه و پاره خواهند کرد. پس چاله‌اى به‌وجود آر و موقعى که نى را از پنجهٔ من به ‌درآوردی، به‌درون چاله رو و پنهان شو! شاهزاده گفت: بسیار خوب. و با زحمت نى را از پنجهٔ شیر به درآورد. شیر نعره‌اى کشید و از هوش رفت، و شاهزاده به‌درون گودال رفت و منتظر ماند.

چندى نگذشت حیوانات خود را به جایگاه شیر رساندند، شیر چشم گشود و سرحال آمد پس خطاب به شاهزاده گفت: از پناهگاه بیرون‌آ، که در امان هستی! شاهزاده از چاله به درآمد و به‌سوى کره اسب سخن‌گو و سیمرغ رفت. شیر گفت: پیش بیا تا بچه شیرِ دندان قوى خود را به تو واگذارم، از آن خدمتى که به من کردى جاى هر همراهى را دارد. شیر به شیربچهٔ دندان قوى خود گفت: از این پس تو هم جزو حافظان جوان باش، و مباد از او غافل بمانى و اگر چنین بشود، شیر من حلال کامت نیست.

شاهزاده محمد، شیر را سپاس گفت و به همراه اسب سخن‌گو، سیمرغ و بچه‌شیر قوى دندان به راه افتاد و رفت. رفتند و رفتند و رفتند تا به دامن تپه‌اى به چوپانى رسیدند. شاهزاده به چوپان سلاح داد و گوسفندى از او خرید، و گوشتش را به همراهان خود خوراند و پوستش را به تن و سر کشید و چنان تغییر قیافه داد که شناخته نمى‌شد. پس رو به اسب سخن‌گو، سیمرغ و شیر کرد و گفت: هر یک موئى و پرى به من بدهید و پى کار خود بروید، و بدانید به هنگام مهلکه صدایتان خواهم کرد، تا به کمکم بشتابید. هر سه گفته‌هاى مادران‌شان را به یاد‌آور شدند.

اما شاهزاده گفت خیالتان راحت باشد. و هر سه موجود چون به عقل و درایت شاهزاده واقف بودند، و مى‌دانستند که بیهوده سخن نمى‌گوید، حرفش را پذیرفتند و از او جدا شدند. شاهزاده رفت و رفت تا به کنار باغى رسید، که از آنِ شاهى بود، و چون مى‌خواست به درون باغ برود، به سوى راه‌آب جویبار باغ رفت، خم شد که از آب بگذرد. بیل باغبان که مشغول آبیارى بود، بر کتفش خورد و شاهزاده آااااخ گفت. باغبان که متوجه شد چه پیش آمد، پرسید: زخم که برنداشتی؟ شاهزاده گفت: نه! پس باغبان گفت: اى جوان اگر به‌دنبال کار مى‌گردی، در همین باغ مشغول شو!

شاهزاده چند روزى را در باغ به کار باغبانى گذراند، و از آنجا که دلش براى اسب سخن‌گو، سیمرغ، و بچه شیر تیزدندان تنگ شده بود، موى و پر هر یک را آتش زد و آنها پیش رویش هویدا شدند. شاهزاده مدتی چند با دوستان خود در باغ سر کرد، و باز از آنها خواست که او را ترک کنند، تا آنکه روزى از روزها دختر پادشاه به باغ آمد، و جوان زیبای باغبانى را دید که تا به آن روز او را ندیده بود. دختر چنان شیفته و دلباخته ی جوان می شود که از آن ساعت قرار از دست داد، و ماند چگونه راز دلش را فاش کند که یک دل نه، هزاردل اسیر او شده بود.

شاهزاده محمد هم با هزار و یک دلش عاشق اون شد، به‌طورى‌که مدتى به غم نشست، و در آخر چارهٔ کار را در آن دید که باغ را به قصد گلخند حمام ترک کند. از آن سو، پادشاه صاحب باغ که سه دختر داشت، دخترانش بر آن شدند، که پدر را از بى‌شوهرى خود سر حواس بیاورند. پس خواهران سه خربزه برگفتند. خواهر بزرگ خربزه را به دو نیم کرد. خواهر میانی، یک سوم خربزه را برید، و دختر کوچک تنها برش زد، و چیزى از خربزه جدا نکرد، و خربزه را به پیش شاه فرستاندند، و شاه معنیِ این کار را نفهمید و از وزیر پرسید: قصد دخترانم از این اقدام چیست؟

وزیر گفت: هر سه طالب شوهر هستند، و با این عمل وضع خود را براى تو بیان کرده‌اند! فرداى آن روز پادشاه دستور داد، جار بزنند هیچکس از شهر بیرون نرود، که دختران شاه مى‌خواهند نارنج بیندازند و شوهر انتخاب کنند. بسیارى به پاى دیوار قصر گرد آمدند، و دختر بزرگ و میانهٔ شاه، نارنج خود را بر سر پسر وزیر دست راست و دست چپ زدند، و شویِ خود را انتخاب کردند. نوبت به دختر کوچک شاه که رسید، نارنجى که به‌دست داشت همچنان در دست فشرد و بر سر کسى نزد. او دل به شاهزاده محمد سپرده بود و چون شاه دید که دختر کوچک کسى را به همسرى برنگزید، فرمان داد همه جاى شهر را بگردند تا هر که به پاى دیوار قصر نیامده، بگیرند و نزد او ببرند.

همهٔ مردم در پاى دیوار قصر آمده بودند، جز جوانى که در گلخند حمام کار مى‌کرد. او را گرفتند و به پاى دیوار آوردند، و دختر تا چشمش به او افتاد، نارنج خود را بر سر شاهزاده زد. شاه در عجب شد که این جوان گلخندى کى و در کجا دل از دخترش ربوده، که او بى‌خبر مانده است. شاه روى تُرش کرد، اما دختر انتخاب خود را کرده بود، و مردم هم پى کارشان رفتند.

پادشاه به هر دو داماد که پسر وزیر بودند، در قصر خود جاى شایسته‌اى داد، ولى به دختر کوچک و شوهر او، که پیش از آن در گلخند کار مى‌کرد، توجه لازم را نشان نداد و دختر و پسر هم به دل نگرفتند. گذشت تا آنکه روز شکار فرا رسید، و دو داماد بزرگ شاه عازم شکار شدند، در حالى‌که همهٔ وسایل به همراهشان بود، و شاهزاده محمد که با بى‌مهریِ شاه همچنان سر مى‌کرد، گفت که او هم میلِ به شکار دارد و شاه هم به‌خاطر دخترش از سر ناچارى پذیرفت.  هر سه جوان به شکار رفتند و چون به شکارگاه رسیدند، شاهزاده محمد به گوشه‌اى رفت و موى کره اسب سخن‌گو، سیمرغ، و شیر بچهٔ تیزدندان را آتش زد. آنها تندى حاضر شدند.

شاهزاده گفت: باید کارى کنید که همهٔ شکارها به یک‌جا جمع شود. پس سیمرغ گفت: بگو به حق مُهرِ حضرت سلیمان. و شاهزاده گفت: به حق مُهر حضرت سلیمان که همهٔ شکارها در اینجا جمع شود! دیرى نگذشت، که هرچه شکار در شکارگاه بود، به گرد شاهزاده جمع شد. پسر وزیر دست راست، و دست چپ که از نیافتن شکار خسته شده بودند، به هنگام بازگشت به‌ جائى رسیدند که شاهزاده محمد و شکارها در آنجا جمع بودند، هر دو خجل و درمانده به نزد شاهزاده آمدند و گفتند ما را به پیش شاه شرمنده نکن، و از میان این همه شکار، به ما هم شکارى بده. شاهزاده گفت: باشد. پس دو شکار گرفت و سرشان را برید، اما تن حیوانات را در اختیارشان گذاشت، و سرشان را پیش خود نگاه داشت و هنگامى که سر شکارها را مى‌برید، با خود گفت: شیرینى به سر، تلخى به تن!

پسران دو وزیر، شکارها را به قصر بردند و گفتند آنها را بپزند و براى شاه هم ببرند و شاهزاده که با سه یار خود، اسب سخن‌گو، سیمرغ، بچه شیر تیزدندان، تا به دروازهٔ شهر نرسیده همراه بود، و در آنجا هم را ترک کردند. شاهزاده، در حالى که هر دو کلهٔ شکار را در خورجین اسب خود داشت، به نزد دختر رفت و گفت: کلهٔ این دو شکار را بپز، و کاسه‌اى از آن را براى پدرت ببر! دختر کلهٔ هر دو شکار را پخت، و ظرفى پُر از آن را براى پدرش برد. شاه از خوردن گوشت شکار پسران وزیر دست راست و دست چپ زبانش تلخ شد، ولى از غذاى کاسهٔ دختر کوچک دچار لذت شد و به آورندهٔ شکار، و پزندهٔ آن آفرین گفت.

گذشت و گذشت تا آنکه روزى خبر آوردند، لشکرى گران به‌سوى شهر قصد حمله دارد، و چندى سپرى نگشت که جنگ آغاز شد. جنگ، جنگى سخت بود و فرماندهان شاه، در حال شکست بودند که شاهزاده محمد موى و پر سه یار خود را آتش زد و آنها تندى در صحنهٔ نبرد حاضر شدند. جنگ ادامه یافت و لشکر دشمن شکست خورد و پا به فرار گذاشت، و شاه که از بام قصر میدان نظاره ایستاده بود، متوجه شد که پیروزى را داماد کوچک او، یعنى شاهزاده محمد باعث شد. پس او را به نزد خود فراخواند و گفت: اکنون تو آن نیستى که تا به حال نشان مى‌دادی، حقیقت را بگوی!

شاهزاده که باز سه یار خود را مرخص کرده بود، و حال در برابر شاه ایستاده بود، کمى فکر کرد و دست آخر به این نتیجه رسید که هرچه هست بگوید و گفت. شاه از اینکه دخترش را از عشقِ به شاهزاده پرهیز مى‌داده، از او طلب بخشش کرد، و با داماد کوچک خود کنار آمد. زمانى چند گذشت و باز روز شکار فرا رسید. این بار پادشاه به اتفاق هر سه دامادش راهیِ شکارگاه شد، و در میان راه گفت: شکار از سوى هر کس گریخت، همان شخص رد آن را بگیرد! به شکارگاه که رسیدند، آهوئى خوش‌خط‌ و خال و چابک از کمینى درآمد و خودى نشان داد، و از سوئى که شاهزاده محمد قرار داشت، گریخت. شاهزاده چون بادى تند شتاب گرفت، و به کنارهٔ کوه که رسید، آهو گُم شد و لحظه‌اى نگذشت گربه‌اى که بر سر چراغ داشت، دیده شد.

شاهزاده اسبش را از رفتن باز ایستاند و ماند چه کند که صدائى گفت: اى محمد اگر چراغ را به تیر زدی، من کشته مى‌شوم، وگرنه تو، و هرچه با توست سنگ مى‌شود! شاهزاده، تیرى به چلهٔ کمان نهاد و آن را رها کرد، اما به چراغ نخورد و گربه از چشم رفت، و شاهزاده سنگ شد. از این سو، شاه و دو دامادش راهى شهر شدند، و از سوى دیگر شاهزاده ابراهیم برادر که حالى منقلب پیدا کرد، چون به پیالهٔ آب که برادرش داده بود نگاه کرد، دید کدر است و سرخ مى‌‌زند، تندى ساز و برگ برگرفت و به پهن‌دشت بیابان زد.

شاهزاده ابراهیم آمد و آمد تا به آن شهرى رسید که زن برادرش در آن زندگى مى‌کرد و چون به باور آورده بود در خانهٔ برادرش همسرى وجود دارد، و از شباهت خود با برادر آگاهى داشت، راه قصر را پیش گرفت و به نزد شاه رفت، و شاه چون او را دید، به خیال آنکه شاهزاده محمد است، پرسید: شکار چه شد؟ و ابراهیم گفت: از دستم فرار کرد! دختر شاه، که زن شاهزاده محمد بود، به خیال آنکه شوهرش از شکار بازگشته است، به پیشواز آمد و چون ابراهیم را دید، گفت: اى محمد تا به اکنون کجا بودی؟ ابراهیم خود را نباخت، و شب که شد، و موقع غذا خوردن فرا رسید، ابراهیم کاسه‌اش را از دختر که زن برادرش بود جدا کرد، و دختر دچار عجب شد و با خود گفت محمد تغییر اخلاق داده است و در هنگام خواب، ابراهیم شمشیر خود را در میان گذاشت و گفت: اى زن، امشب را از این میان به کنار من نیا! دختر خیالش برداشت که محمد دیوانه شده، پس روى گرداند و به زودى خوابش برد.

فردا روز، ابراهیم به دربار رفت و گفت: اى پادشاه، عازم شکار آن آهو هستم. و از دروازهٔ شهر به در زد. ابراهیم رفت و رفت تا به کمر همان کوه آهوئى دید. پس نهیب کشید و به تاخت سوى آن رفت آهو از کمر کوه گذشت و ناپدید شد، و گربه‌اى که چراغى بر سرداشت، پیدا آمد، و همان صدا که گفت: اى ابراهیم، برادرت محمد، نتوانست چراغ را از سر گربه بیندازد، تو نیز اگر نتوانی، چون او سنگ خواهى شد! ابراهیم که در راه سفر بر لوحى خوانده بود هرچه بر سر راه دیدى بردار و با خود ببر، چون موشى سفید را دید، آن را گرفت و در خورجین اسبش رها کرد. حال وقت آن بود که موش را رها کند، و گربه را به شتاب وادارد.

شاهزاده ابراهیم، دست به درون خورجین برد و موش را از آن به در آورد، و گربه تا موش را دید، تکانى سخت خورد و چراغ از سرش افتاد و ابراهمى تندی، تیرى به سوى گربه رها کرد و او را کُشت. شاهزاده محمد که سنگ شده بود، همان‌ آن، جان گرفت و زنده شد. دو برادر وقتى به هم رسیدند، یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. ابراهیم و محمد به راه افتادند و جانب شهر را گرفتند و در سر راه از چاهى آب بیرون کشیدند و نوشیدند و شاهزاده ابراهیم قضیهٔ خود زن برادرش را که همسر محمد بود، براى برادر تعریف کرد. و محمد با خود گفت: از کجا بدانم که برادرم ابراهیم با زنم به خطا نرفته‌اند؟!

نزدیک شهر، ابراهیم از رفتن بازماند و گفت: 'اى برادر، بگذار این سر باقى بماند، و تو به تنهائى به شهر روى کن. شاهزاده محمد یک‌راست به خانهٔ خود رفت و دختر که چشم به راه بود، تا او را سالم دید، اشک شوق فرو ریخت. اما، شب که شد و سفره انداخت، کاسهٔ خود را جد کرد و به هنگام خواب شمشیر برداشت و میان خود و محمد قرار داد. شاهزاده پرسید: این چه کار است؟ و دختر گفت: مگر خود شب پیش چنین نکردی؟!

شاهزاده محمد به پاکى برادرش درود فرستاد و هرچه پیش آمده بود براى همسرش تعریف کرد. آن دو تندى بر اسب سوار شدند و از دروازه بیرون زدند، و خود را به شاهزاده ابراهیم رساندند. در آنجا شاهزاده محمد فرصت پیدا کرد به یاد یاران خود، که اسب سخن‌گو، سیمرغ و شیربچهٔ تیزدندان بود، بیفتد و شهرى که در آن زاده شده بود، و مادر و پدرى که چشم به راه او بودند. شاهزاده محمد موى و پرِ هر سه یار خود را آتش زد و دمى نگذشت که در برابرش پیدا شدند. همهٔ آنان به شهر بازگشتند و چندى نگذشت که به دیار و زادگاه خود رفتند، و تا عمرشان باقى بود، به خیر و خوشى زندگى کردند.