شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سعدی : گفت چشم تنگ دنیادوست را ...

کلمات کلیدی :

 

پادشاهی می خواست قبرستان شهر را تبدیل به بنایی کند. چاره ای اندیشید که چه کاری انجام دهد تا استخوانهای مانده در قبرستان، مردم را نگران و در آنها ایجاد حساسیت نکند. پس همه اهالی شهر را فرا خواند و به آنها پیغام داد که هر کس به هراندازه ای از استخوانهای قبرستان بیاورد هم وزن آنها طلا دریافت می کند. خلق الله براه افتادند در قبرستان و همه استخوانها را جمع کردند و هم وزن آنها از پادشاه طلا گرفتند. انسان ساده دلی که در شهر دیرتر از همه از این موضوع خبر دار شده بود به قبرستان رفت و تکه استخوان کوچکی پیدا کرد و نزد پادشاه آورد.


رو به پادشاه کرد و گفت که هم وزن آن یک سکه اشرفی به او بدهد. بدین ترتیب استخوان را در یک کفه ترازو و یک اشرفی در کفه دیگر گذاشتند. دیدند که کفه استخوان پایین تر است، بعد از آن ۲ اشرفی، ۳ اشرفی، ۱ کیسه اشرفی، ۲ کیسه اشرفی، ۳ کیسه اشرفی … عجب! حکیمی گفت: چاره کار در دست من است حالا کفه ها را خالی کنید. استخوان را گذاشت روی یک کفه و روی کفه دیگر هم یک اشرفی انداخت. کفه استخوان پایین تر بود. حکیم کمی از خاک گورستان را روی استخوان ریخت! گفتند: حکیم چه کار کردی؟ تو وزن کفه استخوان را بیشتر کردی ولی کفه ها برابر شدند! گفت: بلی. گفتند: چرا؟ حکیم گفت: این استخوان کاسه چشم آدم حریص بود که جز با خاک گور با چیز دیگری پر نمی شد!