شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

الکساندر فلمینگ

کلمات کلیدی :

 

فلمینگ کشاورز اسکاتلندی فقیری روزی که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفته بود، صدای فریاد کمکی را شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد! وسایل را انداخت و به سمت باتلاق دوید. اونجا ، پسر وحشت زده ای را دید که تا کمر در لجن سیاه فرو رفته بود، داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ ، پسربچه را از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد. روز بعد، کالسکه ای زیبا در محوطه ایستاد. نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت، پدر پسری است که فلمینگ نجاتش داده بود.

نجیب زاده گفت: میخواهم از تو تشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. کشاورز گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خواهم و پیشنهادش را رد کرد. همان لحظه، پسر کشاورز از در کلبه بیرون آمد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله. نجیب زاده  گفت، من پیشنهادی دارم. اجازه بدهید پسرتان را با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش دهم. اگر پسربچه ،مثل پدرش باشد، در آینده مردی میشود که میتواند به او افتخار کنید و کشاورز قبول کرد. بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد. سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین!