شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

قهوه نمکی !

کلمات کلیدی :

 

آن دختر برجسته و خاص را در یکی از مهمانی ها ملاقات کرده بود و آخر مهمانی او را به نوشیدنی قهوه ای در کافی شاپ دعوت کرد و او هم از روی ادب دعوت را پذیرفت. آن روز هوا سرد بود و برف می بارید، پسر عصبی و چیزی نمی توانست بگوید، دختر هم احساس راحتی نمی کرد و در فکر فرو رفته بود. پسر، پیشخدمت را صدا کرد و گفت: لطفأ مقداری نمک برایم بیاورید؟! چهره ی او قرمز شده بود! نمک را ریخت توی قهوه اش و آن را سر کشید!


دختر با کنجکاوی فقط نگاه می کرد. پسر ادامه داد: وقتی پسر بچه ی کوچکی بودم نزدیک دریا زندگی می کردیم. بازی در دریا را دوست داشتم، می توانستیم مزه دریا را بچشیم، مزه قهوه نمکی، دقیقا مزه دریاست. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، برای شهرمان خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز آنجا زندگی می کنند ...

همین طور که صحبت می کرد اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از درون قلب ... مردی که می تواند دلتنگی را به زبان بیاورد، باید مردی باشد که عاشق خانواده است و نسبت به خانواده اش مسئولیت پذیر ...

بعد دختر شروع به صحبت کرد. در مورد زادگاه اش، بچگی اش و خانواده اش. گپ و گفت و شروع خوبی بود. آنها به قرار گذاشتن ادامه دادند. کم کم دختر متوجه شد، در حقیقت او مردی است که می تواند تمام انتظارات او را برآورده کند، خوش قلب، خونگرم، دقیق و مسئولیت پذیر. آنقدر خوب که مدام دلش برایش تنگ می شد. بعد قصه ی ما مثل تمام داستان های عاشقی، مثل تمام افسانه های  پرنسس ها زیبا شد. این شد که با هم ازدواج و در کمال خوشبختی با هم زندگی کردند. ممنونم قهوه نمکی!

هر وقت او قهوه ای برای همسرش درست می کرد مقداری هم نمک داخل فنجان می ریخت، می دانست با این کار خاطره ی شیرین آن ایام را زنده نگه می دارد. اما شیرینی این زندگی بعد از چهل سال تمام شد، مرد درگذشت و نامه ای برای زن گذاشته بود و در آن نوشته بود؛ عزیزترینم! لطفأ منو ببخش!

بزرگ ترین دروغ زندگی ام را ببخش. آن تنها دروغی بود که به تو گفتم: قهوه نمکی! یادت می آید؛ اولین قرارمان را؟ من آن زمان خیلی استرس داشتم، در واقع مقدار کمی شکر می خواستم اما هول شدم و گفتم نمک! برایم سخت بود حرفم را عوض کنم، بنابر این ادامه دادم ... هرگز فکر نمی کردم که این شروع ارتباط ما باشد! خیلی وقت ها تلاش کردم به تو بگویم، اما ترسیدم! ترسیدم نگاه تو تغییر کند. چون به خودم قول داده بودم که به هیچ وجه به تو دروغ نگویم ...

اشک های زن کل نامه را خیس کرده بود و همچنان خاطرات زیبا ی خود را ورق می زد و خط به خط نامه را می خواند ... قهوه نمکی را دوست نداشتم چون خیلی بد مزه است. اما در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم، چون تو را شناختم. هرگز برای آن تأسف نمی خورم چون این کار را برای تو کردم. تو را داشتن، بزرگ ترین خوشبختی زندگی من بود. اگر یک بار دیگر زندگی کنم، می خواهم با تو آشنا شوم و تو را برای کل زندگیم انتخاب کنم. حتی اگر مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. روزی از من پرسیدی که مزه قهوه نمکی چگونه است؟ گفتم: شیرین! وجود تو بود که به آن شیرینی می بخشید.