شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

گل خنده های مادر

کلمات کلیدی :

 

راستش سختم بود اون یه دونه تخم رو با اون هیبت و منقار درازم جابجا کنم. یه روز همین طور که داشتم خونه رو مرتب و چوب‌های اضافه رو جا به جا می‌کردم، اون از تخم در اومد. با پرهای صورتی فوق‌العاده زیبا. همون لحظه با اون صدای ظریف و ریز قشنگش به من گفت: مام، سّ ... لام! چشای قشنگ و مشکیش از همون روز اول دل منو برد. خنده از لبای من نمی‌افتاد، و من همینطور محو تماشای اون بودم. با اون دهن گنده‌ام یه ماچ محکم ازش گرفتم و کشیدمش تو آغوشم تا بیشتر گرم بشه. سختش بود با اون توک زبونیش با من حرف بزنه.


کار من از همون دقیقه شروع شد. فقط توصیه کردم از تو لونه تکون نخوره تا من برگردم. در عرض ده دقیقه با یه ماهی کوچولو تو منقارم برگشتم، خیلی گرسنه بود، می‌پرید بالا و پایین تا منو بخندونه و من هم می‌رفتم براش ماهی میاوردم. از همون روزای اول، درس دادن رو شروع کردم ما پلیکان‌ها نمی‌گذاریم تا دیگران پیش دستی کنند و ذهن و فکر کوچولو هامونو با حرف‌ها و عقاید مختلف پر کنند. بعضی عقاید سست و بی اساس. زندگی ما با بچه هامون بر اساس شادی، عشق و محبته، تنبیه هیچ جایی نداره و هیچ چشم داشت و توقعی در پس این همه تلاش نداریم.

شبا براش قصه می‌گفتم و روزا بازی، تو بازی‌ها و قصه‌ها درسش می‌دادم و اون فکر می‌کرد همه چیز بازیه. خنده های من در بازی، اونو شادترش می‌کرد و مصمم‌تر به یادگیری و وابسته تر به من. فرصت کوتاهی داشتم، می‌بایستی تموم اونچه که حقیقت بود، در بازی‌هاش به تصویر می‌کشیدم. مراقبه‌ی من روی تخم تموم شده بود. خود واقعی‌ام رو پیدا کرده بودم. حالا بایستی فقط مراقب خویشتنم می‌بودم که اشتباهی ازش سر نزنه. اونچه که پیرم به من آموزش داده بود، می‌خواستم پیادش کنم. تمام اون آموخته‌ها رو. نمی‌خواستم آرزو کنم و دوباره برگردم به عقب و از اول شروع کنم.

فقط به فکر پرواز اون بودم. درست یاد بگیره و راه درست رو بتونه انتخاب کنه. بتونه دل بکنه. دل نبنده به این لونه. به من.  و بتونه با تجاربش زندگی کنه. داستان نبافه. بالاخره شش ماه تلاش بی وقفه‌ی من به نتیجه رسید. سرد شده و ما آماده مهاجرت. ما آموخته هامونو جابه‌جا می‌کنیم نه وسایلمونو! برای همین خیلی سریع تصمیم می‌گیریم و سریع دست به کار میشیم. آخرین خنده های من در کنار پلیکان کوچولوم " ماسح " با طلوع خورشید و درخشش نور به اتمام رسید. و هر دو به سمت آفتاب حرکت کردیم. پرواز دسته جمعی دوستانمون با شکوه بود و در آن جمع هماهنگ، من و جوجه‌ام به آن‌ها پیوستیم. جدا. جدا. نه اشکی ریخت و نه غمی بر دل‌های ما سنگینی کرد. افسانه نیست گل خنده های مادر. آموخت و با خود برد.