شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان چشمه و خشت

کلمات کلیدی :

حقیقت داستان و افسانه

 

در باغی چشمه‌ای‌ وجود داشت و دیوارهای بلند گرداگرد باغ را گرفته بود، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. او خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب شیرین به گوشش رسید. مرد از صدای آب لذت می‌برد و تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند! آب فریاد زد: آهای، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای تو را حاصل آید؟ تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی است. نوای آن حیات بخش بر روح و جسم من، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای سبزه و سنبل و پیام آزادی است برای زندانی! دوم اینکه من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود.


خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود برکنم، دیوار غرور من کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوم. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که عاشق‌ترباشد، خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد!