شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سید احمد وکیلیان : مرد و نامرد

کلمات کلیدی :

 

افسانه‌هاى ایرانى به روایت امروز و دیروز

دو تا مرد بودن، یکى مَرد و دیگرى نامرد. همراه هم شدن، رفتن تو صحرا کار کنن. وسط راه نامرده به مرده گفت که اول بیا نون تو رِِو بخوریم. مرده قبول کرد. نون را که خوردند، شب شد و نامرد دوستش را تنها گذاشت و رفت پى کارش. شب تار، مرد تو بیابون تنها موند و رفت یه خرابه‌اى پیدا کرد و خوابید، یه کمان هم داشت. خوابیده بود که نصف های شب حیوانا تو همون خرابه جمع شدن، روباه و خرس و پلنگ و خلاصه همه‌چی بود. اونها بنا کردن قصه گفتن. قصه گفتن و گفتن تا رسید به اینجا که یک موشیه که در این نزدیکى‌ها یک کیسه سکه داره که مى‌آره روزا باد مى‌ده. یکى دیگه از حیوونا گفت: دختر پادشاه هم دیوونه شده.


مرد هم روى تخته سنگى بالاى سر اونها خوابیده بود و حرفاى اونا رُ مى‌شنید. روباه که خیلى موذى بود، گفت: اینجا بوى آدمیزاد مى‌آد. فهمید که اونجا آدمیزاد هست. روباه پرید این‌ور و اون‌ور و هى گفت که اینجا بوى آدمیزاد مى‌آد. اون یارو هم با کمانش بینگ بینگ کرد و اونا رُ ترسوند و اونا هم گذاشتن رفتن. فردا صبح مرد اومد و دید حرف حیوونا درسته، موشه سکه‌ها رُ آورد باد داد. اینم با سنگ زد موش رُ کشت و سکه‌ها رُ ورداشت. یه خرجینم دوشش بود. بعد خرجینه رُِ ورداشت و رفت توى جنگل، سر یه درخت نشست. چیزى نگذشت که اون جونورا باز اومدن زیر اون درخت. باز حکایتاشونُ ادامه دادن و گفتن برگ این درخت دواى درد دختر پادشاه هست، که باید مُخ سگ چوپان این آبادى به تن دختر بماله تا درمان شه.

حیوونا بعد از این حکایتشون رُ تعریف کردن و رفتن. مرد هم بلند شد و یه خرده از اون درخت گرفت و گذاشت تو جیبشو رفت. پشت یه آغل گوسفندى، یه سگ سیاهى خوابیده بود. جوان به چوپان اون گله یه مقدار سکه داد، نون و آب و شیر گرفت و ازش خورد و بعد سگِ رُ هم خرید. سگه رُ برد و خفش کرد و سرشُ برید و گذاشت توى خرجین ورداشت برد. رفت و رفت تا رسید به شهرى که دختر پادشاه دیوونه بود. گفت که من طبیب هستم. دختر پادشاه که دیونه شده من خوبش مى‌کنم. گفتن: اگر نکنى تو رُ پادشاه مى‌کشه. گفت: باشه، بکشه. بعد، خبر رسید به پادشاه. به پادشاه گفتن که یه کسى اومده طبیب هست، مى‌گه که دخترتُ خوب مى‌کنه. فرستادن اونو آوردن. اول که رسید به پادشاه سلام و حال و احوال و بفرما و اینا، نشست. به پادشاه گفت: اول باید این دختر رو عقد کنى و به من بدیش، من این دخترو خوبش مى‌کنم.

امروز فردا، امروز فردا، مدتى طول کشید، دختره رُ با خودش برد تو حموم. حموم برد تنش رُ شست و کیسه کشید و بعد مخ اون سگ رُ گرفت و با برگ درخت در هم کرد و مالید به تن دختر پادشاه، دختره یهو بلند شد، نگاه کرد، یک مشت زد زیر گوش شوهره و گفت: چه کار مى‌کنی؟ مرد گفت که: من شوهر تواَم، در حقیقت تو زن منی. تو دیوونه شده بودى من تو رُ خوبت کردم. پس از اون، از خود در حمام تا خونه رُ فرش کردن، اینا رفتن تو خونه.

مدت‌هائى گذشت و کم‌کم پادشاه دید هر کارى مى‌خواد بکنه، نمى‌تونه از این مرد خلاص بشه تا اینکه پادشاه مریض شد و دستور داد دامادش رُ آوردن وزیرش کرد، وزیر دست راستش کرد. بعد باز مدتى طول کشید. چند روزى و ده روزى و بیست روزى و یک ‌ماهی، دو ماهی، سه‌ ماهی، کم‌کم پادشاه مُرد. وقتى مُرد این یارو که وزیر شده بود، شد پادشاه. یه روزى پادشاه گفت: من برم بالاى قصر یه تماشا کنم، ببینم چه طوره.

وقتى که رفت بالاى قصر دید اون رفیقى که بهش نامردى کرده اون ور داره کار مى‌کنه. یه این‌طورى کرد و گفت: نامرد چه طوری؟ همان نامرد موندی؟ نامرد که دید رفیقش به پادشاهى رسیده، حال قضیه را از او پرسید. پادشاه هم همه داستان را براش گفت. نامرده شب رفت تو اون خرابه خوابید تا بلکه او هم به نوائى برسه. دو مرتبه حیوونا اومدن تو خرابه. اما این دفعه اول همه‌جا گشتن تا اون نامرد نابکار رُ پیدا کردن و کشیدن وسط خوردنش.