شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ما مسافریم

کلمات کلیدی :

 

روزی راهبی وارد کاخ پادشاه شد. هیچکدام از نگهبانان جرات نکردند مانع از ورود راهب به کاخ شوند. راهب با خونسردی تمام جلوی پادشاه ردای خود را بر زمین پهن کرد و همانجا نشست. پادشاه عصبانی شد و با صدای بلند فریاد کشید: اینجا چه می خواهی؟ راهب نگاهی به پادشاه کرد و گفت:  آمده ام تا در این مسافرخانه! کمی استراحت کنم و بعد بروم. پادشاه با عصبانیت گفت: اینجا مسافرخانه نیست. اینجا کاخ است.


راهب گفت: می خواهم سوالی از شما بپرسم. در این کاخ قبلا چه کسی زندگی می کرد؟ پادشاه گفت: پدرم که از دنیا رفته است. راهب دوباره پرسید: و قبل از پدرتان؟ پادشاه جواب داد: پدربزرگم که او هم از دنیا رفته است. راهب با لبخندی گفت: این کاخ جایی است که مردم برای مدتی زندگی کرده و سپس رفته اند. حال شما بگویید آیا ما مسافر نیستیم.